پارت صد و هشت

خرید بک لینک

دو ماه بعد....

ماهور...

زنگو فشار دادم و منتظر شدم تا ریما درو باز کنه ؛ چند دیقه ای گذشت و خبری نشد!

شماره ریما رو گرفتم و به ثانیه نرسید که جواب داد : جانم؟!

-خونه نیستی؟

+چرا خونه م

-خب پس درو باز کن دم درم

+وااااای ماهور من با این وضعیتم تا جای ایفون باید بیام!

-حالا یه بچه تو شکمته دیگه کوالا که نشدی!!

+هوووووووف صبرکن الان درو باز میکنم

چند دیقه ای گذشت و در با صدای تیک ضعیفی باز شد...

با دیدن ریما با ذوق بغلش کردم و گونه شو بوسیدم

ریما: چی شد؟! اوکی شد؟؟؟

-همه چی داره خوب پیش میره هفته دیگه افتتاحیه داروخانه دکتر ماهور درویشه!!!!

ریما: مبارکه فقط شیرینیشم باید بدی!

-چشم... خب بگو ببینم تو چطوری؟عسلِ خاله چطوره؟؟؟

ریما: اخ اخ نگو مثل فیل سنگین شدم زورم میاد تکون بخورم

نشست رو مبل و دستی به شکمش کشید

ریما: همین روزاس که بیاد :)

-اوه اوه بیاد چقدر نصف شب از خواب بیدارت کنه گریه کنه

ریما: برو بابا نصف شبا میدمش دست امیر خودم میرم میخوابم

-حالا میبینیم!... چیزی میخوری؟؟

ریما: یه ظرف گوجه سبز و البالو تو یخچال هست همونو بیار باهم بخوریم

ظرف رو گذاشتم جلوش و گوشیمو از تو کیفم در اوردم و رفتم تو گالری...

گوشیمو از دستم کشید و-بده ببینم چه خبره اینجا؟!

-هیچی بابا یه چندتا مدل لباس عروسه میخواستم نشونت بدم

با شنیدن حرفم زل زد بهم و خندید

ریما: ماهور با لباس عروس؟!! واااااااای فکرشم خنده داره!

-وااااا عروسی من چیش خنده داره؟!

ریما: اخه اخرین باری که لباسی شبیه لباس عروسی پوشیدی 13 سالت بود

-اره اخرین تولدی که ماهانو داشتم...

ریما: به جون رهام اگه ابغوره بگیری زنگ میزنم بینتون دعوا میندازم!

-دیوونه ابغوره کجا بود فقط یادش افتادم

ریما: خدابیامرزش ماهانم بچه باحالی بود ولی به رهام نمیرسه

-هیچ کس به رهام نمیرسه!

ریما: خیل خب بابا انقدر واسه من ازین حرفا نزن قفل این لامصبو باز کن عکسارو ببینم

قفل گوشیمو باز کردم و ریما مشغول تماشا شد...

ریما: این خوبه دامنشم بلنده عسلم بخواد ساقدوش بشه قشنگه ولی نه بهت نمیاد اصن وایسا ببینم کت شلوار رهام قراره چه رنگی باشه؟!

-نمیدونم هنوز هیچی معلوم نیست

ریما: ینی خاک تو سرمون کنن با این شوهرامون همه رنگم بهشون میاد

-بدبخت رهام و امیر گیر ما دوتا میمون افتادن

ریما: خداشفامون نده همینجوری به خودمون بخندیم!

-ریما؟! میگم چقدر دیگه مونده عسل بدنیا بیاد؟!

ریما: تقریبا دو هفته چطور مگه؟

-هیچی داشتم حساب میکردم چه تاریخی میشه عروسی بگیریم

ریما چپ چپ نگام کرد و- حالا خود رهام هیچی نمیگه تو از رهام بیشتر عجله داری؟!

-خیلی خری ریما:/ منم واسم فرقی نداره عروسیمون کِی باشه مامان باباهامون گیر دادن زودتر عروسی بگیریم نوه میخوان ازمون

ریما: وای اینایم شورشو دراوردن! ینی واقعا نمیدونن تو و رهام ولتون کنن پرورشگاه باز میکنین انقدر عاشق بچه این

-ریما!

ریما: دروغ میگم؟! والا بچه که دوست دارین مراحل تشکیلشم دوست دارین دیگه!

-خیلی خری :/

ریما: اینو یه بار گفتی -_-

-خیلی الاغی :/

گوشیمو از دستش کشیدم و- برو بابا تو اصن جنبه نداری ازت کمک بگیرم

ریما: چییییییییش همون رهام جونت خوبه فقط -_-

با صدای چرخیدن کلید توی در و اومدن امیر جفتمون ساکت شدیم

امیر: سلام! عه ماهور تو اینجایی؟! رهام داشت میرفت داروخونه دنبالت

-پس من زنگ بزنم بهش بگم نره

امیر: اوهوم بهش بگو بیاد همینجا ناهار بخوریم

-نه من حوصله ریمارو ندارم!

ریما: حوصله منو؟!؟!

امیر: باز شمادوتا دعواتون شد:/ ول کنین توروخدا باز دو دیقه دیگه همو خفه میکنین انقدر عزیزم فداتشم میگین

بیخیال حرفای امیر شماره رهامو گرفتم و بهش گفتم که نره داروخونه

با امیر و ریما خداحافظی کردم و اومدم بیرون

تا سرخیابون یکم راه بود تصمیم گرفتم پیاده برم و بعد تاکسی بگیرم...

تو حس و حال خودم بود که یه ماشین پیچید جلوم و بوق زد -_-

زیرلب بیشعوری نثارش کردم و راهمو کج کردم

دوباره بوق زد و شیشه ماشینو داد پایین و-بپر بالا خانومی!!!

با تعجب خیره شدم به ماشین ...

-عه تویی!

رهام: غیر از من کی واسه تو بوق میزنه اخه؟!

پوکر نگاش کردم و-پسرخالم -_-

رهام: شوخی بی مزه ای بود بپر بالا بریم کار مهم دارم

-کجا میخوای بری؟!

رهام: میخوام برم نه! میخوایم بریم...

-کجا؟!

رهام: حالا بریم میفهمی....

+کجا میرن؟!

برای تصور بهتر!...

ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 6:14

صفحه بندی