دو ماه بعد....
ماهور...
زنگو فشار دادم و منتظر شدم تا ریما درو باز کنه ؛ چند دیقه ای گذشت و خبری نشد!
شماره ریما رو گرفتم و به ثانیه نرسید که جواب داد : جانم؟!
-خونه نیستی؟
+چرا خونه م
-خب پس درو باز کن دم درم
+وااااای ماهور من با این وضعیتم تا جای ایفون باید بیام!
-حالا یه بچه تو شکمته دیگه کوالا که نشدی!!
+هوووووووف صبرکن الان درو باز میکنم
چند دیقه ای گذشت و در با صدای تیک ضعیفی باز شد...
با دیدن ریما با ذوق بغلش کردم و گونه شو بوسیدم
ریما: چی شد؟! اوکی شد؟؟؟
-همه چی داره خوب پیش میره هفته دیگه افتتاحیه داروخانه دکتر ماهور درویشه!!!!
ریما: مبارکه فقط شیرینیشم باید بدی!
-چشم... خب بگو ببینم تو چطوری؟عسلِ خاله چطوره؟؟؟
ریما: اخ اخ نگو مثل فیل سنگین شدم زورم میاد تکون بخورم
نشست رو مبل و دستی به شکمش کشید
ریما: همین روزاس که بیاد :)
-اوه اوه بیاد چقدر نصف شب از خواب بیدارت کنه گریه کنه
ریما: برو بابا نصف شبا میدمش دست امیر خودم میرم میخوابم
-حالا میبینیم!... چیزی میخوری؟؟
ریما: یه ظرف گوجه سبز و البالو تو یخچال هست همونو بیار باهم بخوریم
ظرف رو گذاشتم جلوش و گوشیمو از تو کیفم در اوردم و رفتم تو گالری...
گوشیمو از دستم کشید و-بده ببینم چه خبره اینجا؟!
-هیچی بابا یه چندتا مدل لباس عروسه میخواستم نشونت بدم
با شنیدن حرفم زل زد بهم و خندید
ریما: ماهور با لباس عروس؟!! واااااااای فکرشم خنده داره!
-وااااا عروسی من چیش خنده داره؟!
ریما: اخه اخرین باری که لباسی شبیه لباس عروسی پوشیدی 13 سالت بود
-اره اخرین تولدی که ماهانو داشتم...
ریما: به جون رهام اگه ابغوره بگیری زنگ میزنم بینتون دعوا میندازم!
-دیوونه ابغوره کجا بود فقط یادش افتادم
ریما: خدابیامرزش ماهانم بچه باحالی بود ولی به رهام نمیرسه
-هیچ کس به رهام نمیرسه!
ریما: خیل خب بابا انقدر واسه من ازین حرفا نزن قفل این لامصبو باز کن عکسارو ببینم
قفل گوشیمو باز کردم و ریما مشغول تماشا شد...
ریما: این خوبه دامنشم بلنده عسلم بخواد ساقدوش بشه قشنگه ولی نه بهت نمیاد اصن وایسا ببینم کت شلوار رهام قراره چه رنگی باشه؟!
-نمیدونم هنوز هیچی معلوم نیست
ریما: ینی خاک تو سرمون کنن با این شوهرامون همه رنگم بهشون میاد ![]()
-بدبخت رهام و امیر گیر ما دوتا میمون افتادن![]()
ریما: خداشفامون نده همینجوری به خودمون بخندیم!
-ریما؟! میگم چقدر دیگه مونده عسل بدنیا بیاد؟!
ریما: تقریبا دو هفته چطور مگه؟
-هیچی داشتم حساب میکردم چه تاریخی میشه عروسی بگیریم
ریما چپ چپ نگام کرد و- حالا خود رهام هیچی نمیگه تو از رهام بیشتر عجله داری؟!
-خیلی خری ریما:/ منم واسم فرقی نداره عروسیمون کِی باشه مامان باباهامون گیر دادن زودتر عروسی بگیریم نوه میخوان ازمون
ریما: وای اینایم شورشو دراوردن! ینی واقعا نمیدونن تو و رهام ولتون کنن پرورشگاه باز میکنین انقدر عاشق بچه این
-ریما!
ریما: دروغ میگم؟! والا بچه که دوست دارین مراحل تشکیلشم دوست دارین دیگه!
-خیلی خری :/
ریما: اینو یه بار گفتی -_-
-خیلی الاغی :/
گوشیمو از دستش کشیدم و- برو بابا تو اصن جنبه نداری ازت کمک بگیرم
ریما: چییییییییش همون رهام جونت خوبه فقط -_-
با صدای چرخیدن کلید توی در و اومدن امیر جفتمون ساکت شدیم
امیر: سلام! عه ماهور تو اینجایی؟! رهام داشت میرفت داروخونه دنبالت
-پس من زنگ بزنم بهش بگم نره
امیر: اوهوم بهش بگو بیاد همینجا ناهار بخوریم
-نه من حوصله ریمارو ندارم!
ریما: حوصله منو؟!؟!
امیر: باز شمادوتا دعواتون شد:/ ول کنین توروخدا باز دو دیقه دیگه همو خفه میکنین انقدر عزیزم فداتشم میگین
بیخیال حرفای امیر شماره رهامو گرفتم و بهش گفتم که نره داروخونه
با امیر و ریما خداحافظی کردم و اومدم بیرون
تا سرخیابون یکم راه بود تصمیم گرفتم پیاده برم و بعد تاکسی بگیرم...
تو حس و حال خودم بود که یه ماشین پیچید جلوم و بوق زد -_-
زیرلب بیشعوری نثارش کردم و راهمو کج کردم
دوباره بوق زد و شیشه ماشینو داد پایین و-بپر بالا خانومی!!!
با تعجب خیره شدم به ماشین ...
-عه تویی!
رهام: غیر از من کی واسه تو بوق میزنه اخه؟!
پوکر نگاش کردم و-پسرخالم -_-
رهام: شوخی بی مزه ای بود بپر بالا بریم کار مهم دارم
-کجا میخوای بری؟!
رهام: میخوام برم نه! میخوایم بریم...
-کجا؟!
رهام: حالا بریم میفهمی....
+کجا میرن؟!
برای تصور بهتر!...ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85