پارت 229

خرید بک لینک

 

#prt229

ماهور...

با صدای آلارم گوشیم دستمو دراز کردم و خاموشش کردم

رهام غلت زد سمتم و-پاشو دیر نشه

خمیازه کشیدم و-خودت هنوز خوابی بذار منم بخوابم

رهام: تو میخوای بری کلی میکاپ و شنیون و این چیزا بکنی من یه دوش بگیرم و کت شلوارمو بپوشم تمومه

دوباره چشمامو بستم ، هنوز چند ثانیه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد

با دیدن اسم ریما خواب از سرم پرید ، تماسو رد کردم و بلند شدم حاضر شدم

برای هزارمین بار چک کردم همه چیز رو برداشته باشم و بالاخره رسیدیم به آرایشگاه

با رهام خدافظی کردم تا ظهر که بیاد دنبالم

چهار ساعت بعد...

شنل سفیدم رو پوشیده بودم و منتظر رهام بودم که ریما رسید

ریما: وای یه لحظه عسل رو بگیر!

عسل رو بغل کردم و-حالا همین الان خرابکاری نکنه رو لباسم!

ریما دورم چرخید و-نه خیر اون جوجه کاری نمی کنه ساکت باش لباست رو چک کنم مشکلی نداشته باشه

عسل زد زیر گریه...

ریما پرید سمتم و- عسلو بده من دو دیقه نمی تونی نگهش داری اشکشو درآوردی

با صدای زنگ گوشیم عسلو دادم بغل ریما و از پله ها رفتم پایین تا به رهام رسیدم

-تو که هنوز حاضر نیستی!!!

رهام: امیر از صبح منو دیوونه کرد انقدر گفت مواظب ریما و عسل باشم بگو ریما بیاد برسونمش پیش امیر

-خودمون چی؟!

رهام: یکم دیرتر به آتلیه میرسیم

با نشستن ریما تو ماشین برگشتم سمتش و-همین یه روز هم مارو تنها نذاری خب؟!

ریما خندید و-یه بار تنهاتون گذاشتم که امروز عروسیتونه!

رهام هم خندید و-شما دوتا روز عروسی هم بحث می کنین؟!

-راه بیوفت بریم دیر میرسیم

تا ثانیه آخری که ریما پیاده شد حرف می زد و توصیه می کرد امشب چجوری برقصیم

-ریما ما اصن نمی رقصیم برو خدافظ

رهام: حالا چیکار کنم؟!

-باید ماشینو گل بزنیم و لباساتو بپوشی

رهام نگاهی به ساعتش انداخت و- تا من حاضر شم میتونی ماشینو ببری گل فروشی؟!

-من؟!

رهام: پس به آتلیه نمی رسیم

-باشه پیاده شو من بشینم پشت فرمون

به هر سختی بود دامنم رو جمع و جور کردم و راه افتادیم

رهام رو برگردوندم خونه و رسیدم به گل فروشی

گل فروش با تعجب زل زده بود بهم و باورش نمی شد که عروس ماشین رو آورده گل بزنه!

پنجره رو دادم پایین و-آقا بیا کار منو راه بنداز عجله دارم

با تعجب اومد سمتم و-شما وقت گرفته بودین؟

-بله به اسم هادیان

با سرعت زیادی کارش رو تموم کرد و من همونجوری توی ماشین نشسته بودم چون نمی تونستم دوباره دامنم رو مرتب کنم...

شماره رهامو گرفتم و-من پایینم

در حالی که دکمه های سرآستینش رو می بست پایین اومد و-میشه تا آتلیه تو پشت فرمون باشی من کراواتم رو گره بزنم؟!

-آره بشین بریم

نیم ساعتی میشد با کراواتش کلنجار می رفت و نمی تونست گره اش بزنه

ماشین رو نگه داشتم و- اونو بده من!

یقه لباسش رو مرتب کردم و کراوات رو دور گردنش گره زدم

رهام: وای دستت درد نکنه من هرکار می کردم نمیتونستم

-من فوق تخصص گره زدن دارن اصن!

رهام: قبل از اینکه بحث احساسی بشه و آرایشت رو خراب کنیم حرکت کن

خندیدم و-باشه

یک ساعت بعد رسیدیم به آتلیه

وسط ژست و عکس گرفتن بودیم و همونطور که دسته گل رو جلوی صورتم گرفته بودم گفتم: انقدر گرسنه ام می تونم هیمن گلارو بخورم!

رهام زد زیر خنده و-گاو نبودی که شدی

و بعد با اشاره به عکاس کارو تموم کرد و راه افتادیم سمت تالار

بین راه جلوی یه ساندویچی نگه داشت و-چی می خوری؟

-الان؟!

رهام: منم ناهار نخوردم!

-دو تا کالباس بگیر بخوریم

ساندویچارو توی ماشین خوردیم و نیم ساعت بعد رسیدیم به تالار

رهام از ماشین پیاده شد و اومد سمت من و درو باز کرد

رهام:بفرمایید

هنوز چند قدم نرفته بودم که پام به سنگ فرش گیر کرد و پاشنه کفشم شکست!!!

ریما دویید سمتمون و-باز چه گلی کاشتین؟!

-کفشم شکست!

با تعجب زل زد بهم و-سس خوردی یا تو راه خاک بر سر بازی درآوردین؟!

-چی؟!

دستش رو کشید کنار لبم و-فکر کردم رژلبت رو خراب کردی

چشم غره ای رفتم و-خیلی خری!

رهام: زود باشین کفش جور کنین مهمونا منتظرن!

ریما: باید صبر کنیم یکی کفش بیاره

رهام خم شد سمتم و-پس مجبوریم اینجوری بریم!

و از روی زمین بلندم کرد!

-من به عنوان عجیب ترین عروس دنیا می تونم معرفی بشم...

آروم لبم رو بوسید و-ما از همون اول عجیب بودیم! اینم از ورودمون به عروسی مون!

 

رهام...

ساعت نزدیک دو بود که جشن رو تموم کردیم

امیر اومد سمتم و-اینم آخر قصه شما!

-تازه اولشه!

امیر خندید و-کجا راه بودیم و کجا رسیدیم!

خمیازه ای کشیدم و-نمی خواین برین خونه تون؟!

امیر: ریما و ماهورو از هم جدا کن ما بریم

تازه متوجه شدم ماهور ریما رو بغل کرده و دوتایی دارن گریه می کنن

-دخترا چرا گریه می کنین؟!

ریما: باورمون نمی شه

خندیدم و-میشه زودتر باور کنین من خیلی خسته ام

ریما: امشب خیلی بی جنبه بازی درنیارین صبح میام حالتون رو بپرسم

امیر:ریما بیا عسل گریه می کنه!

بالاخره از هم جدا شدن و با خداحافظی کوتاهی از خانواده هامون رفتیم سمت خونه...

لباسام رو عوض کردم و- چقدر خوش گذشت!

ماهور جلوی آینه ایستاده بود و زل زده بود به خودش

پشت سرش وایستادم و-ماهِ توی آینه منتظر چیه؟!

ماهور: فقط دلم می خواد بخوابم!

بند لباسش رو باز کردم و-خب میخوابیم

ماهور: موهام رو چیکار کنم؟

-بیا بشین من بازشون می کنم

مشغول باز کردن موهاش بودم که نفس عمیقی کشید و-حرفی نداری؟

-حرف که زیاده تو بگو چی بگم بهت؟

ماهور: از خودمون بگو...

- ماجرای خلق ما ، داستانِ گم شدن سوزنِ عشق در انبار درد است ؛ به شکیبایی شبهای زمستان و روشنایی آفتابهایبهاری من ، در تو ، گم شدهام!

چرخید سمتم و-گم شدنِ تو قشنگ ترین اتفاقی بود که برای قلبِ من افتاد

نگاهم رو #گره زدم به چشماش و- تو را دوست دارم ، به سانِ سرخی رنگ باخته شراب ، به لب هات!

چشماشو بست و با بوسه آرومی به خلسه رسیدیم!

برای تصور بهتر!...

ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1400 ساعت: 1:25

صفحه بندی