رهام...
-اون رژیم لعنتیو!!!!!!
انقدر صدام بلند بود که عسل از خواب پرید...
ماهور: چرا داد میزنی بچه میترسه
- یکبار دیگه تکرار میکنم این مسخره بازیو تموم کنی وگرنه مجبورم کاری کنم جفتمون پشیمون بشیم...!
ماهور دستشو برد سمت دستگیره در و-معرکه تموم شد؟! حالا میشه برم؟؟؟
دستشو کشیدم و-کجا؟!
ماهور: باشگاه
اخم ریزی نشوندم روی پیشونیم و-میخوای بری برو ولی یادت باشه هرچی بشه تقصیر خودته...
دستشو از تو دستم کشید و-برو بابا... خدافظ
درو بهم کوبید و رفت...
-لعنت بهت...
واسه مسخره ترین چیز ممکن براش خط و نشون کشیده بودم اونم جلو چشمای امیر و ریما ، کلافه دستی به موهام کشیدم و با حرص نفس عمیقی کشیدم
امیر لیوان اب رو گرفت سمتم و-عصبی نباش برمیگرده درست میشه
لیوان اب رو یه نفس خوردم و-خب اگه دوباره حالش بد بشه من چه غلطی بکنم؟!
امیر: چیزی نمیشه نگران نباش
-هووف امیدوارم!
ریما درحالیکه عسل تو بغلش بود از اتاق بیرون اومد و-اگه برگشت و از خر شیطون پایین نیومده بود یه دو روز باهاش قهر کن درست میشه
-اخه الان وقت این کاراعه؟ چهار روز دیگه باید بریم کارای عروسیو اوکی کنیم اونوقت با ماهور قهر باشم
ریما: ماهور وقتی لج میکنه کاریش نمیشه کرد جز اینکه تو هم لج کنی تا ادم بشه
-میشناسمش...
ریما:بهتره ما بریم شما دوتا تنها باشین راحت ترین
امیر و ریما رفتن ، من موندم و فکر اینکه چیکار کنم ماهور از رژیم منصرف بشه...
یک ساعت بعد...
دراز کشیده بودم رو تخت و تو اینستا میچرخیدم که صدای باز شدن در اومد
ماهور:سلام
-سلام
ماهور: ریما اینا رفتن؟!
-اره
ماهور: خب میگفتی بمونن یه چیزی شام بخوریم باهم ؛ اصن شام چی میخوری؟!
-زنگ زدم برام پیتزا بیارن
ماهور:پیتزا!
-چیز عجیبیه؟!
ماهور: نه نوش جونت منم یکم سالاد میخورم
جعبه پیتزا رو روی میز گذاشتم و منتظر موندم تا ماهور بیاد بشینه
ماهور:تو بخور سرد میشه
-نه بیا بشین میخوام حرف بزنم باهات
ماهور...
-اگه میخوای درباره رژیم حرف بزنی گفته باشم حوصله بحث کردن ندارم
رهام:نه درباره عروسیمونه
ظرف سالاد رو گذاشتم جلوم و-خب بگو میشنوم
رهام-تاریخشو مشخص کنیم که به مامان اینا خبر بدیم کچل کردن منو انقدر گفتن چرا عروسی نمیگیرین:/
-یه ماه دیگه دو ماه دیگه واسه من فرقی نداره هروقت تو بگی
رهام یه تیکه پیتزا رو گرفت دستش و شروع کرد توضیح دادن
رهام:خونه و وسایلش که فقط لازمه مرتب بچینیمشون میمونه تالار و کت شلوار و لباس عروس میمونه البته واسه بعد مجلس هم یه برنامه هایی دارم که با رادین باید هماهنگ کنم که باغ اونا باشه... ماهور؟!
دهنمو قورت دادم و-بله؟
رهام:اینجوری زل نزن به پیتزاها نمیتونم بخورم!
نگاهمو از پیتزا دزدیدم و چنگالمو فرو کردم تو ظرف خودم
رهام:راستی واسه لباس عروس مامانم گفت با مامانت میان اینجا که باهم برین انتخاب کنین
-اها اره... میشه اون لامصبو بخوری؟! هی حرف میزنی هی جلو چشمم تکونش میدی!
رهام: عه ببخشید حواسم نبود
-به نظرت موهامو رنگ کنم؟
رهام: رنگ کنی؟!
-اگه تو موافق باشی رنگ میکنم
رهام:موهای خودته هرطور خودت دوست داری
-الان مثلا از دستم ناراحتی که اینجوری میگی؟!
رهام:نه چرا ناراحت باشم!
-اخه قبلا موهای من برات مهم بود
رهام:هنوزم مهمه ولی موهای خودته اختیارش دست خودته
-یه جوی شدیا!
رهام:چجوری؟
-نمیدونم یه جوری که شبیه رهام نیست
رهام:برعکس تو یه جوری شدی که اینجوری زل زدی بهم
-اخه تو هر کدوم از دستات یه تیکه پیتزاعه ولی نمیخوری!
رهام:عه راست میگی حواسم به عروسی بود هول شدم :/
-خب نتیجه چی شد چیکار کنیم؟!
رهام:واسه حدودا یه ماه دیگه برنامه هارو ردیف میکنم
یکی ازتیکه های پیتزای تو دستش رو خورد و از سرمیز بلند شد و –بی زحمت بقیه پیتزاهار بذار تو یخچال بعدا میخورم
رفت و مشغول تماشای فیلم شد
این چه بدبختیه ایه من توش افتادم؟! پیتزا رو به رومه باید علف بخورم:/
یکی زدم تو سرم و-بخور بدبخت نباید چاق بشی!
غذامو تموم کردم ، جعبه پیتزای رهامو گذاشتم تو یخچال و نشستم کنارش و-قضیه فیلمش چیه؟
-اولشه تازه
نیم ساعتی گذشته بود و از خستگی داشت خوابم میبرد که یهو رهام از جاش بلند شد و- پسر به این خنگی ندیده بودم! دختره به اون خوبی اومده استغفرا... چقدر خنگی تو!
به سختی چشمامو باز کردم و نگاهی به تلویزون انداختم
دختره و پسره لب ساحل نشسته بودن و حرف میزدن
چشمامو بستم که بعد از چند ثانیه رهام دوباره شروع کرد حرف زدن
رهام:ایول پسر مخشو زدی!
دوباره چشمامو باز کردم و نگاه کردم...
چشمام از شدت تعجب داشت از حدقه میزد بیرون و رهام خیلی ریلکس تماشا میکرد
کنترل تلویزون رو برداشتم و تلویزونو خاموش کردم
رهام:عی بابا داشتم نگاه میکردم چرا خاموش میکنی
- نشستی بغل دست من میگی دختره خوبه! بعدم خوشحالی پسره مخشو زد خاک برسر شدن:/
رهام: بی جنبه نبودیا -_-
-خجالت بکش! پاشو بریم بخوابیم
رهام:فیلمم تموم بشه میام
-نه خیر امشب خبری از فیلم نیست!
رهام:تو میتونی بری بخوابی ولی من هرکار بخوام میکنم
-ینی چی هرکار بخوام میکنم؟!
رهام:ینی فضولیش به تو نیومده
-با من درست حرف بزن!
رهام پوکر نگام کرد و تلویزونو روشن کرد...
از جام بلند شدم وبا حرص گفتم: شب بخیر
رهام: خوب بخوابی!
در اتاقو بستم و اروم گفتم:بچرخ تا بچرخیم هادیان!
برای تصور بهتر!...
ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 112