پارت صد و سیزده

خرید بک لینک

رهام...

-اون رژیم لعنتیو!!!!!!

انقدر صدام بلند بود که عسل از خواب پرید...

ماهور: چرا داد میزنی بچه میترسه

- یکبار دیگه تکرار میکنم این مسخره بازیو تموم کنی وگرنه مجبورم کاری کنم جفتمون پشیمون بشیم...!

ماهور دستشو برد سمت دستگیره در و-معرکه تموم شد؟! حالا میشه برم؟؟؟

دستشو کشیدم و-کجا؟!

ماهور: باشگاه

اخم ریزی نشوندم روی پیشونیم و-میخوای بری برو ولی یادت باشه هرچی بشه تقصیر خودته...

دستشو از تو دستم کشید و-برو بابا... خدافظ

درو بهم کوبید و رفت...

-لعنت بهت...

واسه مسخره ترین چیز ممکن براش خط و نشون کشیده بودم اونم جلو چشمای امیر و ریما ، کلافه دستی به موهام کشیدم و با حرص نفس عمیقی کشیدم

امیر لیوان اب رو گرفت سمتم و-عصبی نباش برمیگرده درست میشه

لیوان اب رو یه نفس خوردم و-خب اگه دوباره حالش بد بشه من چه غلطی بکنم؟!

امیر: چیزی نمیشه نگران نباش

-هووف امیدوارم!

ریما درحالیکه عسل تو بغلش بود از اتاق بیرون اومد و-اگه برگشت و از خر شیطون پایین نیومده بود یه دو روز باهاش قهر کن درست میشه

-اخه الان وقت این کاراعه؟ چهار روز دیگه باید بریم کارای عروسیو اوکی کنیم اونوقت با ماهور قهر باشم

ریما: ماهور وقتی لج میکنه کاریش نمیشه کرد جز اینکه تو هم لج کنی تا ادم بشه

-میشناسمش...

ریما:بهتره ما بریم شما دوتا تنها باشین راحت ترین

امیر و ریما رفتن ، من موندم و فکر اینکه چیکار کنم ماهور از رژیم منصرف بشه...

یک ساعت بعد...

دراز کشیده بودم رو تخت و تو اینستا میچرخیدم که صدای باز شدن در اومد

ماهور:سلام

-سلام

ماهور: ریما اینا رفتن؟!

-اره

ماهور: خب میگفتی بمونن یه چیزی شام بخوریم باهم ؛ اصن شام چی میخوری؟!

-زنگ زدم برام پیتزا بیارن

ماهور:پیتزا!

-چیز عجیبیه؟!

ماهور: نه نوش جونت منم یکم سالاد میخورم

جعبه پیتزا رو روی میز گذاشتم و منتظر موندم تا ماهور بیاد بشینه

ماهور:تو بخور سرد میشه

-نه بیا بشین میخوام حرف بزنم باهات

ماهور...

-اگه میخوای درباره رژیم حرف بزنی گفته باشم حوصله بحث کردن ندارم

رهام:نه درباره عروسیمونه

ظرف سالاد رو گذاشتم جلوم و-خب بگو میشنوم

رهام-تاریخشو مشخص کنیم که به مامان اینا خبر بدیم کچل کردن منو انقدر گفتن چرا عروسی نمیگیرین:/

-یه ماه دیگه دو ماه دیگه واسه من فرقی نداره هروقت تو بگی

رهام یه تیکه پیتزا رو گرفت دستش و شروع کرد توضیح دادن

رهام:خونه و وسایلش که فقط لازمه مرتب بچینیمشون میمونه تالار و کت شلوار و لباس عروس میمونه البته واسه بعد مجلس هم یه برنامه هایی دارم که با رادین باید هماهنگ کنم که باغ اونا باشه... ماهور؟!

دهنمو قورت دادم و-بله؟

رهام:اینجوری زل نزن به پیتزاها نمیتونم بخورم!

نگاهمو از پیتزا دزدیدم و چنگالمو فرو کردم تو ظرف خودم

رهام:راستی واسه لباس عروس مامانم گفت با مامانت میان اینجا که باهم برین انتخاب کنین

-اها اره... میشه اون لامصبو بخوری؟! هی حرف میزنی هی جلو چشمم تکونش میدی!

رهام: عه ببخشید حواسم نبود

-به نظرت موهامو رنگ کنم؟

رهام: رنگ کنی؟!

-اگه تو موافق باشی رنگ میکنم

رهام:موهای خودته هرطور خودت دوست داری

-الان مثلا از دستم ناراحتی که اینجوری میگی؟!

رهام:نه چرا ناراحت باشم!

-اخه قبلا موهای من برات مهم بود

رهام:هنوزم مهمه ولی موهای خودته اختیارش دست خودته

-یه جوی شدیا!

رهام:چجوری؟

-نمیدونم یه جوری که شبیه رهام نیست

رهام:برعکس تو یه جوری شدی که اینجوری زل زدی بهم

-اخه تو هر کدوم از دستات یه تیکه پیتزاعه ولی نمیخوری!

رهام:عه راست میگی حواسم به عروسی بود هول شدم :/

-خب نتیجه چی شد چیکار کنیم؟!

رهام:واسه حدودا یه ماه دیگه برنامه هارو ردیف میکنم

یکی ازتیکه های پیتزای تو دستش رو خورد و از سرمیز بلند شد و –بی زحمت بقیه پیتزاهار بذار تو یخچال بعدا میخورم

رفت و مشغول تماشای فیلم شد

این چه بدبختیه ایه من توش افتادم؟! پیتزا رو به رومه باید علف بخورم:/

یکی زدم تو سرم و-بخور بدبخت نباید چاق بشی!

غذامو تموم کردم ، جعبه پیتزای رهامو گذاشتم تو یخچال و نشستم کنارش و-قضیه فیلمش چیه؟

-اولشه تازه

نیم ساعتی گذشته بود و از خستگی داشت خوابم میبرد که یهو رهام از جاش بلند شد و- پسر به این خنگی ندیده بودم! دختره به اون خوبی اومده استغفرا... چقدر خنگی تو!

به سختی چشمامو باز کردم و نگاهی به تلویزون انداختم

دختره و پسره لب ساحل نشسته بودن و حرف میزدن

چشمامو بستم که بعد از چند ثانیه رهام دوباره شروع کرد حرف زدن

رهام:ایول پسر مخشو زدی!

دوباره چشمامو باز کردم و نگاه کردم...

چشمام از شدت تعجب داشت از حدقه میزد بیرون و رهام خیلی ریلکس تماشا میکرد

کنترل تلویزون رو برداشتم و تلویزونو خاموش کردم

رهام:عی بابا داشتم نگاه میکردم چرا خاموش میکنی

- نشستی بغل دست من میگی دختره خوبه! بعدم خوشحالی پسره مخشو زد خاک برسر شدن:/

رهام: بی جنبه نبودیا -_-

-خجالت بکش! پاشو بریم بخوابیم

رهام:فیلمم تموم بشه میام

-نه خیر امشب خبری از فیلم نیست!

رهام:تو میتونی بری بخوابی ولی من هرکار بخوام میکنم

-ینی چی هرکار بخوام میکنم؟!

رهام:ینی فضولیش به تو نیومده

-با من درست حرف بزن!

رهام پوکر نگام کرد و تلویزونو روشن کرد...

از جام بلند شدم وبا حرص گفتم: شب بخیر

رهام: خوب بخوابی!

در اتاقو بستم و اروم گفتم:بچرخ تا بچرخیم هادیان!

برای تصور بهتر!...

ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 14:56

صفحه بندی