پارت 228

خرید بک لینک

 

#prt228

ماهور...

تمام مسیر یه لبخند شیرینی میزدم و به صدای پاره شدن شلوار رهام فکر میکردم...

رهام خیلی جدی و عصبی رانندگی میکرد و مشخص بود که میخواد سر به تنم نباشه!

در پارکینگ رو زد و ماشینو پارک کرد

درو باز کردم که دستمو کشید و-بشین ببینم!

-به من چیکار داری ؟

رهام:هنرنماییت رو خودت باید کمک کنی درستش کنیم

-میخوای شلوار خودمو بدم تو بپوشی؟!

رهام: نمک نریز میری بالا یه شلوار و قیچی میاری

-باشه

رهام: شلوار چارخونه گل منگولی نیاری یه چیزی بیار بشه بپوشم!

-دستمو ول کن برم

رهام:به جون رهام اگه بازم ازین کارا بکنی همین الان با همین شلوارم میریم طلاق میگیریم!

-پس شناسنامه هامونم بیارم؟!

رهام: پاشو برو تا خودم کاری نکردم بری

-چیکار میخوای بکنی مثلا؟!

رهام سرشو کوبید به فرمون ماشین و-من غلط کردم برو یه چیزی بیار منو نجات بده

میخواستم برنگردم پایین و همونجا بمونه ولی دلم میسوخت براش

شلوارو روی صندلی گذاشتم و قیچیو گرفتم سمتش و-بار اخرت باشه منو اذیت میکنی!

رهام: فکرشم نمیکردم یه روز شلواری که هنوز یه ساعت نشده پوشیدمش رو خودم با قیچی ببرم

-مگه من فکرشو میکردم مارمولک رو گردنم راه بره؟!

رهام: میشه حواست باشه کسی از همسایه ها نیاد منو اینجوری ببینه؟!

زدم زیر خنده و به این فکر کردم چی میشه الان همه همسایه ها برسن

رهام با قیچی ضربه ای بهم زد و-کوفت نخند

و بعد خودش خندید!

رهام:نگاه چه بلایی سرم آورده... چجوری به عقل ناقصت رسید همچین کاری بکنی؟

-تازه این اولیش بود بازم برنامه دارم

رهام:خجالت نکش اصلا همینجوری منو نابود کن تا روز عروسی سر قبرم بندری برقصی!

-زبونت لال! قول میدم زنده بمونی ولی اینکه خودم از خنده غش نکنمو تضمین نمیکنم

رهام:خب دو دیقه حرف نزن حواستو جمع کن کسی نبینمون

چشمم به راه پله و آسانسور بود و زیرلب آهنگ میخوندم :اینور دلم اوفینا... اونور دلم اوفینا....

چرخیدم سمت رهام و-تموم شد؟

رهام:حواست به اونور باشه!

-کسی نیست خب...

کِرم درونم فعال شد و زد به سرم بازم اذیتش کنم گوشیمو از جیبم دراوردم و به طور نامحسوسی شروع کردم فیلم گرفتن ...

-رهام! بدبخت شدیم یکی داره میاد چیکار کنیم؟!

رهام:خاک به سرمون شد چیکار کنم؟! چیکار کنم؟! چیکار کنم؟!؟!

افتاده بود رو تکرار و دور و برشو نگاه میکرد

-وااااای رهام فاتحه بخون مدیر ساختمونه!

رهام:سوارشو بریم زود باش!

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم زدم زیر خنده و- ایستگاه شده بودی!

رهام:یه روزی میرسه من بهت بخندم حالا هی مسخره ام کن

بالاخره از شلوار قشنگش نجات پیدا کرد و با خوشحالی از ماشین پیاده شد

خیره شده بودیم به شلوار چسبیده به صندلی...

رهام:اینم بعدا درستش میکنم

با صدای زنگ گوشیش خیره شد بهم و-یاشاره خودت بهش میگی تقصیر تو بوده برنامه هامون بهم ریخته

-به من چه!

رهام:جوابشو ندی بدتر میشه

-من هیچ کاری نکردم که مقصر باشم خودت میدونی و یاشار

رهام چشم غره ای رفت و-پس منتظر بلاهای آسمونی باش!

تماسو پاسخ داد و چند قدم ازم دور شد منم از فرصت استفاده کردم و برگشتم تو خونه...

گوشیمو از جیبم دراوردم و فیلمی که ازش گرفته بودم رو پلی کردم

از خنده ریسه میرفتم و حس یه قهرمانو داشتم که نفر اول جهان شده بود!

بین خنده هام یهو در باز شد و رهام اومد داخل

به طور فجیعی عصبانی بود ظاهرا یاشار پودرش کرده بود و حالا یه هادیان عصبانی پودر شده داشتم!

خنده ام رو قورت دادم و سعی کردم حرفی نزنم

رهام:همینو میخواستی؟! حتما باید همه برنامه های گروهو بهم بزنی تا منو اذیت کنی؟!

مظلوم نگاهش کردم و-ببخشید

رهام:من ببخشم هیچ فرقی نمیکنه

-به من ربطی نداره تو یه کاری کردی منم تلافی کردم

رهام:الان عصبانیم بهتره بحث نکنیم فردا همه چیزو مشخص میکنیم!

شب بخیر گفت و راه افتاد سمت اتاق

ساعت ده شب بود و حالا حالا خوابم نمیبرد گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به ریما

براش تعریف کردم چقدر قشنگ نقشه ام گرفت و رهام ضایع شد...

ریما یکم نصیحتم کرد که نباید برنامه های کاری رهامو بهم میزدم و با صدای گریه عسل تماسو قطع کردیم

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره گوشیم زنگ خورد ، با دیدن اسم مامان فرزانه استرس گرفتم!

چرا به من زنگ زده؟ اتفاقی افتاده؟!

نفس عمیقی کشیدم و_جانم؟

+سلام ماهورجان خوبی؟

-سلام مرسی شما خوبین؟

+اتفاقی افتاده؟!

-نه چه اتفاقی مثلا؟

+اخه گوشی رهام خاموشه نگران شدم

-اها رهام یکم خسته بود خوابید کاری دارین بگین بیدارش کنم

+نه فقط زنگ زدم بگم آخر هفته داریم میایم تهران

-تهران؟!

+چرا تعجب میکنی دو هفته دیگه مراسم عروسیه

-اخ اخ فراموش کرده بودم تشریف بیارین

خداحافظی کردیم و تماسو قطع کردم

وسط لجبازیای ما میخواستن بیان اینجا و این ینی باید مثل دوتا دختر و پسر خوب همو اذیت نمیکردیم البته اگه رهام بلایی سرم نمیاورد من قصد صلح داشتم

با صدای رهام که اسممو صدا میزد از فکر بیرون اومدم و راه افتادم سمت اتاق

_جانم؟

رهام: تو نمیخوای بخوابی؟!

-خوابم نم یاد

رهام: پس یه قرص بده من بخورم بخوابم

-مامانت زنگ زد گفت آخر هفته میان اینجا

رهام: خوبه

همون طور که لیوان اب و قرص رو میگرفتم سمتش گفتم: اره خیلی خوبه که مجبوریم دعوا نکنیم

رهام: من دیگه مغزم به جایی نمیرسه که اذیتت کنم اگه قصد بدبخت تر کردنمو نداشته باشی میتونیم این بازی کثیفو تموم کنیم!

چند ثانیه خیره شدم بهش و-ینی الان واقعا داریم آشتی میکنیم؟!

رهام: آره

-پس یه شرطی دارم ، اول برام آهنگ بخون بعد بخواب

رهام: الان؟!

-پس من قهرم...

رهام: ای بسوزه این عاشقی! انقدر حرص خوردم از دستت موهام سفید شده برو گیتارمو بیار یه چیزی بخونم دست از سرم برداری

گیتارو دادم دستش و لبه تخت نشستم

-من منتظرم

رهام: نوازش موهات؛ رویای دستامه

تکرار اسم تو، اجبار لبهامه!

عشق تو هر لحظه؛ بارونه میباره

تو شهر خشکیده ام؛ خوشبختی میاره

با صلح توو چشمات، تاریخ بی جنگم

تو نت به نت باید؛ باشی تو آهنگم

مخفی شده دنیام، پشت دوتا پلکات

حبس ابد میخوام، بین دوتا دستات!

(نت به نت- رهام هادیان)

غرق صداش و محو حرکت انگشتاش روی سیمای گیتار شده بودم و دلم میخواست دنیارو متوقف کنم و تا ابد این لحظه ها تکرار بشن!

با تموم شدن آهنگ نگاهی به گیتار انداخت و- فک کنم معجزه این گیتاره که هردفعه مثل اولین باری که برات خوندم عاشق صدام میشی!

-آشتی کردیم ولی این حرفتو باید تلافی کنم... به گیتار ربطی نداره هر چی هست تقصیر خودته که این گره کورتر میشه

رهام:با حرفات دل نَبَر لعتتی...

دستامو دور صورتش قاب کردم و-پس تو حرف بزن من صداتو ببوسم

رهام، دیوونه ای زیرلب نثارم کرد و با یکی شدن نفس هامون آتش بس اعلام کردیم....

برای تصور بهتر!...

ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1400 ساعت: 1:25

صفحه بندی