پارت هفتاد و یک

خرید بک لینک
دعا میکردم اشتباه بشنوم....اما خودش بود!

صدای امیر بود که هر لحظه بلند تر میشد!!!

امیر:من باید باهاش صحبت کنم...

صدای جیغ جیغوی منشی رو شنیدم که گفت:اقااای محترم ساکت باشین!اینجا دفتر مشاوره س!

امیر:من واقعا حق ندارم با زن خودم حرف بزنم؟؟!؟!

دستام یخ زدهه بود....صدای امیر که از خشم میلرزید دوباره بدقولیشو یادم اورد....

صدای قدم های محکمی رو میشنیدم که نزدیک میشدن!

یهو سارینا از روی صندلیش بلند شد و رفت سمت در......

درو باز کرد و من همچنان چسبیده بودم به صندلیم....

سارینا:چه خبره ؟! چرا اینجارو گذاشتین رو سرتون!

امیر:شما برو بگو ریما بیاد لازم نیس چیزی بدونی!!!!

سارینا: ریما دیگه کیه؟! بفرمایید بیرون...

امیر: اون دختری که الان تو اتاقتونه زن منه! باید باهاش حرفبزنم

سارینا: اقای محترم به شما ربطی نداره کی توی اتاق منه...

امیر؛امیر: پس بذار ببینم که ریما اونجا نیس!

امیری که من میشناختم حاضر بود کل ادمارو رد کنه و به خواسته ش برسه...

از ترس دوییدم سمت همون گلدونای بزرگ و پشتشون قایم شدم....

با باز شدن در دستمو گرفتم جلودهنم تا حرفی نزنم....

امیر اومد توی اتاق و تمام اتاقو نگاه کرد.......

چند لحظه نگاهش به سمت من ثابت موند!

اما با صدای سارینا بیخیال شد....

سارینا:خیالتون راحت شد؟!؟الان اگه کار دیگه ای ندارین بفرمایید بیرون اگرنه زنگ میزنم پلیس....

امیر:ببخشید واقعا عذرخواهم.....خیلی معذرت میخوام.....خدافظ!

و از اتاق رفت بیرون........

قلبم هنوز تند میزد! سارینا به سمتم اومد و کمکم کرد بیام بیرون...

سارینا:این همه نگاهت به گلدونا واسه قایم موشک بازی بود؟! این همون کسی بود که به خاطرش حرف نمیزنی؟!

سرمو به معنای تایید حرفاش تکون دادم

سارینا از روی میزش ظرف شکلاتو برداشت و گرفت به سمتم

سارینا:بخور رنگ و روت پریده!

یه شکلات برداشتم و خوردم...

سارینا:فک کنم اگه قایم نمیشدی اینجا میشد صحنه جنگ!!! شما دوتا در عین عاشقی از هم متنفرین!

مشغول بازی با دستام شدم...

سارینا: چرا دعواتون شده؟

سکوتمو ادامه دادم....

سارینا:خیانت کرد؟!

موندم چی جواب بدم!

سارینا:پس خیانت کرده....احتمالا با یکی دیگه بوده و بهت نگفته؟! پس پسر هرزه ایه؟!!!!!

با شنیدن حرفش نتونستم ساکت بمونم!

-امیر هرزه نیس....

یهو دستاشو محکم بهم کوبید و باذوق گفت:بالاخره حرف زدی!!!

خندیدم......

سارینا:حالا بگو ببینم تو کاری کردی؟!ینی تو خیانت کردی؟!!!!!!!

میخواستم برم دهنشو جر بدم:/

هرچی از دهنش درمیومد داشت میگفت!

سارینا:سکوت علامت چیه؟

اروم گفتم:جواب ابلهان خاموشیست..... هیچ خیانتی در کار نبود..... امیر بیش از حد احساس مالکیت میکرد.....

سارینا:قبل از امیر هم با کسی دوست بودی؟

-آرش!هم کلاسیم بود اما رابطه مون تموم شده بود... قرار بود همو فراموش کنیم که برگشت و امیرو بهم ریخت....

.....

جعبه دستمال کاغذیو گرفت جلوم.....یه دستمال برداشتم و اشکامو پاک کردم

اروم گفتم:امیر زد زیر قولش!

تمام زندگیمو بهش گفتم.... و یکمی اروم شدم...

سارینا:خیلی ازت ممنونم که بهم گفتی! پس فردا میبینمت!!!

چقدر سریع این دوساعت گذشت!؟

به ماهور sms زدم و گفتم خودم تنهایی برمیگردم...

راه افتادم سمت خونه......

فرو رفتم توی افکارم...

من ریما یه دختر 21ساله اونقدر از دنیا و زندگی خسته بودم که انگار سالهاست زنده ام!

از دست دادم مامانم.... یه عشق نیمه نسبت به ارش...... درس و دانشگاهم که ولشون کرده بودم.... و حسی که نمیدونستم عشقه یا نفرت!!!

پسر 22ساله ای که شده بود تمام درگیریم..... امیر مقاره! همون پسر خوشحال و خندونی که هر لحظه بیشتر به اوج میرفت و منی که بازیچه اون شده بودم......

2هفته بعد....

امیر.....

تحمل دوری ریما برام سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم!......

من اشتباه کرده بودم و هیچ راهی واسه جبرانش نبود؟!

آرزو میکردم کاش همه اینا خواب باشه و از خواب بپرم اما فایده ای نداشت اینم رفته بود جزو آرزوهای محال!

این دو هفته حتی جرات نگاه کردن تو چشمای رهام رو هم نداشتم..... وجدانم واقعا اذیتم میکرد... من ریما رو بدون هیچ گناهی محکوم کرده بودم!

فرداشب کنسرت داشتیم و من اصلا روبه راه نبودم..... حتی متن اهنگ هارو هم فراموش میکردم!

دلمو زدم به دریا و با التماس از رهام خواستم کمکم کنه.....

-رهام میشه بهم کمک کنی؟!

لحن التماس وارامو که شنید سرشو برگردوند.....

رهام:چه کمکی؟!!!!

-خودت بهتر میدونی من با این وضع نمیتونم فردا شب اجرا کنم یه راه حلی پیدا کن من ریما رو ببینم!

رهام یکم نگام کرد....... و یهو بشکن زد!

رهام:فهمیدم!.... اما هراتفاقی بیوفته وریما هر واکنشی داشته باشه نمیشه پیش بینی کرد ممکنه همه چیز رو بدتر کنی قبول میکنی ببینیش؟!

-من راضیم ببینمش و ازم متنفر بشه فقط لازمه یه حرفایی رو بگم.....

رهام:باشه من با ماهور و ریما حرف میزنم بهت خبر میدم....

تمام شب رو به گیتار زدن گذروندم.......

من خود اونی ام که هرشب بغضمو قورت میدم

من شبام سیاه و تاره روشنایی واسه من فقط یه خیاله

من خوبی ندیدم حتی خانوادم میدن فریبم

من یه جوونه پیره پیرم که از همه چی بُریده شده اُمیدم

وقتی خدا پشتم بود و ندیدم

تو این پاییزم تنها و غریبم

مثل یه جوونی که هیچ سودی نداره

حتی افتاده از چشم خانواده

نمیدونم کی دوستمه کی دشمنمه

نمیدونم کی با منه کی پشت منه

وقتی مشکلاتم نمیذارن بخوابم

اونوقت بابام فکر میکنه من رو به راهم

تفصیره اون نیست من جوون بدی ام

جوونی که دنبال پول نیست

همه دنیاش شده یه اشک رو گونه

آرزویی نداره همه فکرش این بوده

که تو زندگیش به هدفش برسه

نمیتونه بخوابه همش توی این حسه

که نکنه نشه و سر شکسته شه

اونوقت همه درا یه جا روم بسته شه

من باختم دوباره بدون ترس تا همیشه

یه آدم پُر از بغض که تاریکه مسیرش

که حالش تا ابد دیگه خوب نمیشه

هیشکی بفهمم نیست هیشکی درکم نمیکنه

هیشکی یه ذره از غمم کم نمیکنه

هزار تا چرا توی ذهن منه

که چرا من نباشم یکی مثل همه

چرا انقدر شبام سیاه و تاره

چرا راحت سر نذارم رو بالش

چرا همه بهم دروغ میگن و میرن

چرا از همه بریده شده امیدم

چرا اینقدر چرا توی سر منه

چرا فکر میکنم روزای آخرمه

چرا دنیا واسم یه حس غریبه

یادم نبود که خدا پشت منه

من باختم دوباره بدون ترس تا همیشه

یه آدم پُر از بغض که تاریکه مسیرش

که حالش تا ابد دیگه خوب نمیشه

*خداپشتمه -ماکان بند*

من وارد دنیای سیاهی شده بودم که فقط یه در خروجی داشت! اونم دست ریما بود.....

با زنگ گوشیم از خواب پریدم.... گیتارم هنوز توی بغلم بود!

گوشی رو برداشتم و جواب دادم......

رهام:سلام!معلوم هست تو کجایی؟!ساعت 1ظهره امشب کنسرت داریم .......

-سلام..... خواب بودم.....ریما چی شد؟!!!!

رهام:قرار شد قبل اجرا چند دیقه بیای اینجا باهم حرف بزنین!

با ذوق از جام بلند شدم و گیتارم با یه صدای وحشتناک پخش زمین شد:/

رهام:چیکار کردی؟

-هیچی هیچی من برم حاضرشم دیرم میشه......خدافظ

و قطع کردم......

ریما.....

برام سخت بود قبول کنم امیرو ببینم اما چرا دروغ بگم من دلم براش یه ذره شده بود.......

خودمو اماده کرده بودم که حرفاشو گوش کنم و بهش بگم از دستش ناراحت نیستم......

ماهور وارد اتاق شد و یه لیوان شربت داد که بخورم

ماهور:سعی کن درست تصمیم بگیری زندگی خودته و خودت میتونی هرجوری درستش کنی فقط مراقب باش..

ادامه حرفش با صدای ایفون نصفه موند و رفت درو باز کرد...

چند دیقه بعد صدای باز شدن در ورودی رو شنیدم ... لیوان شربتو تا ته خوردم و اب دهنمو قورت دادم که تقه ای به در کوبیده شد!

مطمئن بودم امیره... استرس عجیبی بهم غلبه کرده بود......

در خیلی اروم باز شد ..

نگاهمو #گره زدم به دیوار رو به روم تا با امیر چشم تو چشم نشم!

امیر:سلام...... حالت خوبه ؟؟

شنیدن صداش استرسمو کمتر کرد این صدا همون صدای قشنگی بود که من دیوونه ش بودم!

امیر:هردمون میدونیم چرا به اینجا رسیدیم.... مقصر اصلی منم و اومدم برای همه چیز ازت عذر خواهی کنم.....

میخواستم بهش بگم میبخشمش اما زبونم بند اومده بود!

امیر ادامه داد:اون شب من خیلی عصبانی بودم... من هیچ وقت دلم نمیخواد کاری بکنم تو ناراحت بشی خودت حتما یادت هست چندبار از روی هوس خواستمت اما به خودم اجازه ندادم.....

حرفش درست بود! 2بار به خاطر حرفم کنار کشیده بود.. یه بار شب مهمونی و یه بار وقتی شمال بودیم!

امیر:من....من.......

صداش از بغض میلرزید !

امیر:من.....اشتباه کردم.......منو ببخش!
زبونم لال شده بود و دست و پام فلج شده بود!!! هیچ واکنشی نداشتم؟

قرار نبود من هیچ کار نکنم! ولی دست خودم نبود نمیتونستم......

امیر.....

این که ریما هیچ حرفی نزد داغونم کرده بود!

اشکام تمام صورتمو خیس کرده بود ......

دلم میخواست ریما فقط یه کلمه حرف بزنه!

بهم بگه تو دلش چی میگذره اما سکوتش داشت اتیشم میزد.....

تمام نیرومو تو پاهام جمع کرد و رفتم رو به روش درست همون نقطه ای که بهش زل زده بود ایستادم!

نگاهش خیره بود بهم!

بدون هیچ حرفی؟!

اشکامو پس زدم و نگاهش کردم

رنگ و روش پریده بود و لاغرتر شده بود! این همون ریمای شوخ و خوشحالِ من بود؟!

چشماش پر بود از حرفایی که نمیگفت!

بهش نزدیک تر شدم......

ریما.......

چشمای قهوه ای-عسلی رنگش خیره بود بهم و صورتش از اشکاش خیس بود....

در ظاهر همون امیر بود ولی عمق چشماش یه درد عجیب پیدا میشد!

یه قدم بهم نزدیک شد....

از این که میتونستم راحت تر عطرشو نفس بکشم خوشحال شدم!!!

اما یه ذره ترسی که داشتم بهم اجازه نداد بهش نزدیک تر بشم و بغلش کنم.....

ترس مزخرف و پوچی که از گرمای تنش بهم دست داده بود!...از به یاد اوردن اخرین باری که گرمای تنشو حس کردم!

منی که عاشق امیر بودم ازش میترسیدم؟!

از چی میترسیدم؟! این که بهش بگم هنوزم عاشقشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امیر:بینمون یه قدم فاصله س انداره همون اشتباهی که من کردم! کافیه یه کلمه بهم بگی چه حسی بهم داری تا تکلیفم معلوم بشه!

یه کلمه باید میگفتم باید میگفتم عاشقشم....اما مغزم دستور نمیداد!

تمام ذهنم درگیرش بود..این که کنارم بود و بوی عطرشو حس میکرد....صدایی که با خواهش اعتراف به اشتباهش میکرد.......

و من قدرت هیچ عکس العملی نداشتم؟!!!!!!!!!!!!؟؟

......

برای تصور بهتر!...

ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 23:36

صفحه بندی