رهام...
از پله ها دوییدم بالا هر طبقه که رسیدم رفتم سراغ اسانسور اما هیچ نشونی ازش نبود احتمالا بین طبقه ها گیر کرده بود
رسیدم به طبقه خودمون که دیدم در بازه!
-ماهور؟!
صدایی نیومد
همسایه رو به رویی درو باز کرد و با تعجب زل زد بهم
+اتفاقی افتاده از دو ساعت پیش هی میاین و میرین؟؟!
-ولی ما که تازه رسیدیم!
+والا دو ساعته که صداهای عجیب غریب از خونه تون میاد
هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای شکسته شدن یه چیزی حرفشو قطع کرد!!!
دوییدم تو خونه
-ماهور؟!!....ماهور کجا...!!!!!
با دیدن ماهور که یه چاقو گرفته بود دستش و میخواست کسی که داره ازش فرار میکنه رو بگیره یه ثانیه هنگ کردم!
پسره در حالی که لنگ میزد و سعی میکرد از ماهور دور بشه گفت: تو رو خدا نزن ! شیشه رفت تو پام نمیتونم راه برم هرچی برداشتیم برمیگردونیم فقط نزن....
یقه شو از پشت کشیدم و هلش دادم سمت دیوار![]()
-چی میگی عوضی؟!؟!؟!؟
پسره انگار لکنت گرفته بود:/
ماسک روی صورتشو برداشتم و دستمو محکم فشار دادم روی گلوش
-تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟
انقدر صدام بلند بود خودم یه لحظه ترسیدم!
+اقا به خدا غلط کردم... هیچی برنداشتم...
-تو چشمای من زل زدی میگی اومدی خونه م دزدی؟!
پسره دهنشو باز کرد تا جواب بده که گوشیش زنگ خورد
دستشو کرد تو جیبش و گوشیشو دراورد و نگاش کرد زیرلب گفت:اه تف بهت قرار بود کسی اومد خبر بدی:/
مچ دستشو گرفتم و پیچوندم ....
اخی گفت و گوشی از دستش افتاد!
نگاهی به ماهور انداختم که رنگش عین گچ سفید بود و چاقوی تو دستش میلرزید
-زنگ بزن 110
+اقا پلیسو چیکار داری به خدا هرچی بردم تو ماشینه الان میرم میارم
-شما خفه! زنگ بزن...
ماهور گوشیشو برداشت و زنگ زد به پلیس منم همونطوری پسره رو به دیوار چسبونده بودم که فرار نکنه
چند دیقه بعد همسایه رو به رویمون درو باز کرد و زل زد به من که دزدو محکم گرفته بودم
دهنش باز مونده بود!
با ترس پرسید:دزده؟!!
-بله
+زنگ زدین پلیس؟؟
میخواستم بگم نه منتظرم مامان باباش بیان تعهد بدن بچه شون کارای بد نمیکنه:/
-بله
+وای خدا مرگم!!!!
و رفت تو خونه ش محکم درو بست و قفل کرد:/
ماهور:ده دیقه شد باید برسن دیگه
دزد:ابجی شما یه چیزی به این داداشمون بگو الان پلیسا بیان من بدبخت میشم...
دستمو دوباره فشار دادم رو گردنش و-خفه میشی یا خفه ت کنم؟!!
خودش خفه خون گرفت و چند ثانیه بعد صدای آژیر پلیس شنیده شد...
صدای قدماشون تو راه پله پیچید تا رسیدن دم در خونه
دوتا پلیس بودن با یه سرباز
-سلام... این دزده!
یقه پسره رو ول کردم و هاج و واج نگام کرد
پلیس نزدیک اومد و سلام کرد و دستبندشو برداشت و دستای پسره رو دستبند زد
چرخیدم سمت ماهور ... رنگ صورتش سفید شده بود و لباش بنفش میزد!
اروم پرسیدم:خوبی؟!
سرشو به نشونه تایید تکون داد...
پلیس رو به سرباز گفت:ببرش پایین تا تکلیفش معلوم شه
سربازه احترام نظامی گذاشت و پسره و دنبال خودش کشید و رفت
اون یکی پلیسه اومد سمتم و گفت: باید برای جواب دادن به یه سری سوال همراه ما بیاین
-حتما... فقط میشه چند ثانیه صبر کنید
یه لیوان اب ریختم و چند حبه قند قاطیش کردم و ماهورو مجبور کردم بخوره و بعد همراه پلیسا رفتیم پایین....
تو پارکینگ و دم در غلغله بود!!!
اتش نشانا و تعمیرکار اومده بودن واسه اسانسور و همسایه ها از کنجاوی سروصداها جمع شده بودن بفهمن چه خبره
مدیر ساختمون اومد سمتم و-حالتون خوبه؟!
لبخند محوی زدم و-بله فقط لطف کنید به اتش نشانا بگین کسی تو اسانسور گیر نکرده ما باید بریم کلانتری...
دست ماهور رو گرفتم و رو به پلیسا گفتم :شما برید ما پشت سرتون میایم....
3ساعت بعد...
گوشیامونو از نگهبانی تحویل گرفتیم و از کلانتری بیرون اومدیم
وسایلی که دزدیده شده بودن رو از یه ماشین که یکم دورتر از خونه پارک شده بود پیدا کردن و پسره رو با یه پسر دیگه بازداشت کردن...
در ماشینو باز کردم و نشستیم تو ماشین
نفس عمیقی کشیدم و-به خیر گذشت!
ماهور نگاه بهت زده ای بهم انداخت و-حالا چیکار کنیم؟!
-خب میریم خونه کباب ترکیمونو میخوریم!
ماهور:من میترسم
-ازچی میترسی؟؟
ماهور:از اون خونه
و قطره اشکی چکید روی گونه ش...
-اخه فدات بشم من گریه نداره که الان که همه چی خوبه جفمون سالمیم چیزیم از خونه کم نشده!
ماهور:من شب خونه نمیام!!!
-عه؟!! میخوای تو خیابون بخوابی؟؟؟ من هستم دیگه نترس
ماشینو روشن کردم و راه افتادم سمت خونه...
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم ماهور هنوز نشسته بود تو ماشین
درو باز کردم و-بیا بریم
ماهور:نچ!
-لوس نشو دیگه بیا باهم بریم ترس نداره
ماهور:ترس داره رهام!.... وقتی یهو یه دزد تو خونه ت پیدا میشه و تنهایی زهره ترک میشی...
و دوباره زد زیر گریه!
خم شدم و اشکاشو پاک کردم
-گریه نکن دیگه بیا باهم بریم ترسیدی جیغ بزن هرکی بود انقدر کتکش میزنم صدای الاغ به سن بلوغ رسیده بده
لبخند محوی رو لبش نشست و پیاده شد
به اسانسور که رسیدم ی یادداشت رو درش بود...
(اقای هادیان لطف کنید هر وقت رسیدین با من تماس بگیرین. مدیرساختمان)
برگه یادداشت رو برداشتم و تو مخاطبای گوشیم دنبال اسمش گشتم...
ماهور:الان دیروقت نیست؟؟؟
-بعید میدونم خواب باشه!
بلافاصله جواب داد و گفت:اسانسورو درست کردن قفل در رو عوض کردن و گفت که بریم کلیدارو تحویل بگیریم.
در اسانسورو باز کردم و با یه بسم الله وارد شدیم
دست ماهورو فشار دادم و-فک میکردم ت اسانسور گیر کردی
چیزی نگفت و اسانسور بهطبقه مورد نظر رسید
مدیر ساختمون منتظرمون بود و دعوتمون کرد بریم داخل خونه ش
قبول نکردیم و خستگیو بهانه کردیم که زنش اومد دم درو باز تعارف کردن
ولی من و ماهور همچنان تعارفو رد کردیم و در اخر با یه خداحافظی و شب بخیر رسیدیم طبقه خودمون
با کلید جدید درو باز کردم و خواستم برم داخل که ماهور گفت:نمیشه نری؟!!
دوباره دستشو گرفتم و-بیا باهم بریم الان دیگه تو خونه کسی نیست
دستشو کشیدم و باهم وارد خونه شدیم
خونه که چه عرض کنم! منطقه جنگ زده!!!
خرده شیشه هایی که کف اشپزخونه ریخته بود و رد خونی که از پای دزد رو زمین بود
کشوهای میز تلویزون که باز بود و وسایل داخلش وسط خونه ریخته بود
-مواظب باش شیشه نره تو پات...
راه افتادیم سمت اتاقا
هرچی و کمد بود ریخته بودن بیرون و روی تخت پر از وسایلی بود که به نظر بی اهمیت بودن
تو اون یکی اتاق هم گیتارم وسط زمین بود و کاغذای شعرم پاره شده بود!
ماهور:رهام...
-جانم؟
ماهور:نمیشه برگردیم اراک؟!
-اراک که نمیشه بریم ولی شناسنامه هامون و یه دو دست لباس بردار امشب بریم هتل تا فردا برگردیم خونه رو سروسامون بدیم
ماهور خوشحال وسیله های لازمو برداشت و باهم از خونه بیرون اومدیم...
شناسنامه هارو از جیبم بیرون اردم و گذاشتم رو پیشخوان
مسئول پذیرش با تعجب نگام کرد و پرسید:شما ماکان بند نیستی؟!؟!؟
لبخندی زدم و-چرا خودشم
+چه جالب!!! میشه عکس بگیریم؟؟
-حتما
گوشیشو داد دستم و باهم سلفی گرفتیم
+مرسی اقای ماکان بند!
-اقای ماکان بند؟!!؟!؟!؟![]()
+عه نه ینی چیزه اقای...
شناسنامه مو باز کرد و-اقای هادیان!!
-خواهش میکنم
+خب امرتون؟!؟!
-واسه یه شب اتاق میخواستیم
+اوه باعث افتخاره!
نگاهی به شناسنامه م انداخت و خندید
+شماعم عکس شناسنامه تون زشته که:/
پوز خندی زدم و-چشماتون خوشگل میبینه لطف کنین سریع تر خیلی خسته ایم
سرشو بالا اورد و زل زد به ماهور!
انگار تازه دیده بودش!!!
نگاهش بین من و ماهور چرخید و یهو پرسید:نسبتتون؟!؟!؟
پوکر نگاش کردم و-زن و شوهر-_-
شناسنامه هامونو نگاه کرد و یه چیزی با خودش گفت بعدم یه کلید بهمون داد و یه نفرو خبر کرد که همراهیمون کنه...
در اتاقو بستم و-هوف بالاخره تموم شد!
ماهور:ولی من هنوزم میترسم...
دستمو کشیدم رو صورتم و موهامو بهم ریختم و-میشه بگی دقیقا از چی میترسی؟؟
ماهور:از دزد
-خوبه زدیم طرفو ناکار کردیم انقدر ازش میترسی
ماهور:سه ثانیه دیرتر رسیده بودی من از ترس فلج شده بودم :/
-باشه حالا که اینجاییم خبریم از دزد و این چیزا نیست بگیر بخواب
خمیازه ای کشیدم و دراز کشیدم رو تخت...
ماهور:لباساتو عوض نمیکنی؟
-اوه ولش کن خدایی خیلی خسته م
ماهور:هرجورراحتی!
چشمامو بستم و داشت خوابم میبرد که یهو ماهور پرید رو تخت!!!
با وحشت چشمامو بازکردم و خیره شدم بهش!
-چته وحشی؟!! (با لحن تیزر ناخدا تصور کنید
)
ماهور: آسمون چه آبی
حالمون چه عالی
یه برکه و چند تا جوجه ی مرغابی
بوس میخوای از من
آره میشه حتما . . . (آهنگ توی راه عشقیم-25 بند)
یکم هنگ نگاش کردم و هندزفریو از گوشش دراوردم
ماهور:عه چیکار داری داشتم گوش میدادم!
-گوش بده ولی بلند بلند نخون میخوام بخوام
ماهور:چیز بدی که نمیخوندم داشتم میگفتم: ( توی راه عشقیم یهو زیر چشمی میای جلو و میدی یه بوسه مرغ عشقی )
-حالا هرچی میخوندی دیگه نخون من خستم خوابم میاد اون چراغم خاموش کن لطفا
ماهور:باشه
هنوز چند دیقه نگذشته بود که دوباره ماهور شروع کرد خوندن!!!
ماهور: تو بغلت جای منه بله
رو لبت جای لب منه
کیف میکنم هستی تو
دوست دارم مستیشو
گوشیشو از دستش کشیدم و اهنگو قطع کردم خواست چیزی بگه که انگشتمو گذاشتم رو لبش!
-ببین یه کلمه دیگه بخونی میرم یه اتاق دیگه میگیرم تنهایی میخوابم اوکی؟!!
یکم با ترس نگام کرد و سرشو به نشونه تایید تکون داد
-شب بخیر
ماهور:شب بخیر ولی چیزه... رهام؟؟ گوشیمو بهم نمیدی؟؟؟
گوشیشو دادم دستش و-اهنگ گوش نمیدی خب؟!
ماهور:چشم تو بخواب منم میخوابم
چشمامو دوباره بستم...
5دقیقه بعد
+ یه رفتار خاص روی عشقش داره
دوتا ستاره جای چشمش داره
انقد میفهمه که استثنائه نمیذاره
غصه ها بکنن هی سو استفاده
چرخیدم سمت ماهور!
-ای زهرمار رفتار خاص و ستاره چشای استثانئه خرش:/
ماهور:عه بیدارت کردم ببخشید
-مگه قرار نشد اهنگ گوش ندی؟؟؟
ماهور: اهنگ گوش نمیدم که دارم تو اینستا میچرخم بعدشم این که اهنگ خودتونه!
-اهنگ خودمونه ولی نه نصف شبی که من خستم و خوابم میاد
ماهور:خب من خوابم نمیاد چیکار کنم؟؟
-والا خرس قطبی اونجور که تو توماشین خوابیدی میخوابید تا 10 سال بعد خواب زمستونی نمیرفت!
ماهور:اعصاب مصاب نداریا؟!؟!؟!
-اعصاب و حوصله و اینا که هیچی دو دیقه دیگه نخوابی زنم ندارم:/
ماهور:عههههههه رهام!!!!
-هیییییییییییس حرف نباشه
دستامو محکم دورش حلقه کردم و-دوتا راه داری یا میخوابی یا میبرمت میذارمت خونه اونجا تنهایی میخوابی اوکی؟!!
ماهور:اوکی![]()
-خوابی دیگه؟!!
صدای خروپف دراورد ![]()
و چشمامو بستم و خوابیدم...
برای تصور بهتر!...ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88