پارت صد و دو

خرید بک لینک

ریما...

به دیوار تکیه دادم و خیره شدم بهش

متوجه حضور من نبود و سخت تو حس موزیک و گیتارش بود

لعنتی حتی همین الانم به گیتاری ک تو بغلش بود و سیماشو نوازش میکرد حسادت میکردم!

هنوز وسطای اهنگ بود که یه تیکه رو اشتباه زد و گیتارو کنار گذاشت و زیرلب غر زد:اه

به سمتم چرخید و با دیدنم جا خورد!

کلافه دستی توی موهاش کشید و سرشو بین دستاش گرفت

انگار دلش نمیخواست ببینمش

بعد از چند ثانیه نگاهشو #گره زد به چشمام و -بیدارت کردم؟!

-اصلا خواب نبودم

+ببخشید که انقدر اذیتت میکنم...

حرفشو نشنیده گرفتم و پرسیدم:حالت بهتره؟!

+خوبم

ولی خوب نبود اینو چشماش فریاد میزد...

راه افتادم سمت اشپزخونه و پرسیدم:قهوه یا چای؟!

اروم جواب داد :قهوه

فنجونارو توی سینی گذاشتم و پرسیدم:شیرین یا تلخ؟!

+تلخ...

کنارش نشستم و سینی رو گذاشتم روی مز جلومون

+ریما...

-هیس!

+اخه...

-قهوه خوردن بعد از دوییدن زیر بارون میچسبه ولی این موقع سال بارون نمیاد تا زیر بارون اسمتو صدا بزنم و بغلت کنم...تو فک کن زیر بارون دوییدیم و الان رسیدیم خونه قهوه ت رو بخور مال منم بخور منم مثل قبل تو بغلت میخوابم:)

سرمو تکیه دادم به بازوش

از حرکتم تعجب کرده بود ولی من درگیر آرامش عطرِ تنش بودم... و این یه آرامش مطلق بود...

آرامشی مطلق در خانه ای به نام آغوشت:)

نمیدونم چند ساعت گذشت اما از اینکه کنارش بودم خوشحال بودم

واسه م مهم نبود امیر کی بوده! فقط مهم بود امیر همونی بود که کنارش آروم بودم...

+ریما؟!... عزیزم یه لحظه چشماتو باز کن

به زور چشمامو باز کردم و چند ثانیه طول کشید تا یادم اومد چرا رو مبل خوابیدم!

-ساعت چنده؟!

+ده صبحه من میخوام برم قراردادو فسخ کنم چیزی بیرون لازم نداری؟

-نه

+زود برمیگردم خدافظ...

-باش فعلا

با رفتن امیر ازجام بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم

فنجونای خالی قهوه رو برداشتم و رفتم سر یخچال.... هیچی نداشتیم بخوریم:/

گوشیمو برداشتم و شماره امیرو گرفتم...

-الو؟

+جانم؟!

-ببین سر راه برمیگردی یکم پنیرو کره و اینا بگیر صبحونه نداریم نون هم یادت نره

+خوب شد چیزی لازم نداشتی! چشم میگیریم.

تماسو قطع کردم که بلافاصله گوشیم زنگ خورد

ماهور بود...

-سلام

ماهور:سلام چه خبر خوبی؟ امیر خوبه عسل خوبه؟

-خبر خاصی نیس حالمونم خوبه

ماهور:یه چیزیو میخواستم بهت بگم میدونی ریما چیز شده ینی چجوری بگم....

-نمیخواد خودتو اذیت کنی همین الان رفت قراردادو فسخ کنه

ماهور:چی؟!

-نخودچی:/ دیشب شایلان اومد یکم چرت و پرت گفت ضایعش کردم رفت الانم امیر رفت کارشو کنسل کنه

ماهور:وای خاک به سرم گند زدم-_-

-ول کن ماهور کِی برمیگردین؟؟؟

ماهور:نمیدونم

-بسه دیگه بیان من حوصلم سررفته سوغاتیم زیاد بیاری!

ماهور:امر دیگه؟!

-به مامان بابای رهامم سلام برسون

ماهور:باشه میگم که ریما ینی الان همه چی خوبه اوکی این؟! دعواتون نشد ناراحت نشدی؟!؟!؟!

-نه

ماهور:خب پس باهام کاری نداری؟

-نه خدافظ

ماهور:خدافظ.

نمیخواستم بگم دیشب چقدر گریه کردم و چقدر جات خالی بود گفتم همه چی خوبه چون الان واقعا همه چیز خوب بود:)

نیم ساعت بعد امیر اومد

همه چیزو کنار گذاشتم و فقط به این فکر کردم که کنارهمیم و گذشته هی جفتمون رو اینده مون تاثیر نداره!

امیر:عسلو بده!

-هان؟؟؟

امیر:عسل!عسلو بده میخوام کره عسل بخورم

-هااااااا فک کردم بچه رو میگی:/

امیر پوکر نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده!

امیر:وای ریما.... فک کن....

-کره عسلتو بخور خیلی فک نکن

امیر:حالا چجوری عسل بخورم:/

-هرهرهر خب پنیر بخور

دستشو دراز کرد تا ظرف پنیرو برداره که چیزی زیر لب گفت و دستشو گذاشت سمت چپ سینه ش!

-امیر خوبی؟؟؟

امیر:اره اره خوبم

نفس عمیقی کشید و یه لیوان اب خورد

-میخوای بریم دکتر؟

امیر:نه ریما خوبم یه ثانیه تیر کشید

-اخه دیشبم حالت بد شد

امیر: دیشب خسته بودم ناراحت بودم الان چیزیم نیست

-باشه ولی من زنگ میزنم دکتر وقت میگیرم

امیر:وای نه ریما بس کن

-خب دیگه بحث تموم شد! میری دکتر!

رهام...

تقه ای به در زدم و رفتم تو اتاق

-حاضری؟! بریم؟؟

ماهور:بریم

-همه چیو برداشتی؟؟

ماهور:اره فقط... اون دفترتم میشه بردارم؟؟

-اره بر دارش

دفتر رو از رو میز برداشت و باهم از اتاق بیرون اومدیم

مامان قران رو بالای سرم گرفت و -به سلامت برسین ایشالا

-مرسی:)

خداحافظی کردیم و تا دم در بدرقه مون کردن....

ماهور:رهام؟

-جانم؟

ماهور:خسته شدی بذار من بشینم پشت فرمون

-نه خوبه

ماهور:پس من یکم بخوابم؟

-بخواب

چشماشو بست و خوابش برد

نزدیکای غروب بود که رسیدیم تهران...

ماهور خمیازه ای کشید و چشماشو باز کرد

ماهور:کجاییم؟!

-تهران

ماهور:عه رسیدیم؟!! چه زود!

-منم کل راهو خواب بودم زود میرسیدم

ماهور:باشه بابا خسته نباشی سر راه یه چیزی بگیر شام بخوریم حال ندارم شام بپزم

-اه ماهور توعم خیلی تنبل شدی تازگیاا! یا همهش خوابی یا حال و حوصله نداری!

پشتشو بهم کرد و زیرلب غر زد

-خیل خب حالا بهت برنخوره هات داگ بخوریم یا پیتزا؟!

جوابمو نداد

-ماهورجان عزیزدلم شام چی بخوریم؟!

ماهور:کباب ترکی

-باشه

یک ساعت بعد ماشینو پارک کردم و دوییدم سمت اسانسور

ماهور:وسایلا چی؟!

-باشه بعدا میارم الان کار ضروریه!!!

در اسانسورو کشیدم و گفتم:به جان رهام اگه زودتر از من بری دشویی کتکت میزنم!!

ماهور:خیل خب بابا

کلیدامو از جیبم دراوردم و درو باز کردم و دوییدم سمت دبلیوسی -_-

-اخیییش

ماهور:قیافه رو نیگا انگاز اورستو فتح کرده انقدر خوشحاله! سوئیچو بردار بریم چمدونارو بیاریم

-ینی اول شام نخوریم؟ :(

ماهور: زنگ زدم سفارش دادم نیم ساعت دیگه میرسه

-عه ایول بریم ...

چمدونو از دستم کشید و-من اینارو میبیرم تو وایستا دوباره اسانسور بیاد پایین

پوکر نگاش کردم و-باش

ماهور رفت و منتظر بودم اسانسور برگرده پایین که گوشیم زنگ خورد

ماهور بود

+ببین رهام غذاها رسید غذاهارو بگیر بیا بالا

-باشه

رتم دم در و پولشو حساب کردم

وای لنتی من چقدر گشنه م بود!!!

دکمه اسانسورو فشار دادم ....

3دیقه بعد

با پام ضربه ارومی به در اسانسور زدم و-چرا نمیای:/

دوباره دکمه شو فشار دادم ولی انگار برقش قطع شده بود!

+اقای هادیان اتفاقی افتاده؟!؟!؟

به سمت صدا چرخیدم و با مدیرساختمون مواجه شدم

-سلام... نه ولی فک کنم اسانسور خراب شده!

چند ثانیه مثل من زل زد به اسانسور و گوشیشو دراورد و شماره تعمیرکارو گرفت

+تا یه ربع دیگه میرسن کسی که داخل اسانسور نبوده؟!!

-کسی...داخل اسانسور؟؟!... نمیدونم!!

شماره ماهورو گرفتم... مشترک مورد نظر خاموش می باشد!

خاموش؟!؟ همین الان باهم حرف زدیم

شماره خونه رو گرفتم جواب نداد

+چی شد اگه کسی داخله باید زنگ بزنیم اتش نشانی

زبونم تو دهن نمیچرخید که بگم ممکنه ماهور تو اسانسور باشه....

سکوتمو که دید دستشو جلو صورتم تکون داد

+اقای هادیان؟؟!؟

-ماهور اون توعه!!!

+باشه باشه زنگ میزنم اتش نشانی....

#ادامه_دارد

پ.ن:وای ننه ماهور چی شد؟!؟!

برای تصور بهتر!...

ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:55

صفحه بندی