ریما...
به دیوار تکیه دادم و خیره شدم بهش
متوجه حضور من نبود و سخت تو حس موزیک و گیتارش بود
لعنتی حتی همین الانم به گیتاری ک تو بغلش بود و سیماشو نوازش میکرد حسادت میکردم!
هنوز وسطای اهنگ بود که یه تیکه رو اشتباه زد و گیتارو کنار گذاشت و زیرلب غر زد:اه
به سمتم چرخید و با دیدنم جا خورد!
کلافه دستی توی موهاش کشید و سرشو بین دستاش گرفت
انگار دلش نمیخواست ببینمش
بعد از چند ثانیه نگاهشو #گره زد به چشمام و -بیدارت کردم؟!
-اصلا خواب نبودم
+ببخشید که انقدر اذیتت میکنم...
حرفشو نشنیده گرفتم و پرسیدم:حالت بهتره؟!
+خوبم
ولی خوب نبود اینو چشماش فریاد میزد...
راه افتادم سمت اشپزخونه و پرسیدم:قهوه یا چای؟!
اروم جواب داد :قهوه
فنجونارو توی سینی گذاشتم و پرسیدم:شیرین یا تلخ؟!
+تلخ...
کنارش نشستم و سینی رو گذاشتم روی مز جلومون
+ریما...
-هیس!
+اخه...
-قهوه خوردن بعد از دوییدن زیر بارون میچسبه ولی این موقع سال بارون نمیاد تا زیر بارون اسمتو صدا بزنم و بغلت کنم...تو فک کن زیر بارون دوییدیم و الان رسیدیم خونه قهوه ت رو بخور مال منم بخور منم مثل قبل تو بغلت میخوابم:)
سرمو تکیه دادم به بازوش
از حرکتم تعجب کرده بود ولی من درگیر آرامش عطرِ تنش بودم... و این یه آرامش مطلق بود...
آرامشی مطلق در خانه ای به نام آغوشت:)
نمیدونم چند ساعت گذشت اما از اینکه کنارش بودم خوشحال بودم
واسه م مهم نبود امیر کی بوده! فقط مهم بود امیر همونی بود که کنارش آروم بودم...
+ریما؟!... عزیزم یه لحظه چشماتو باز کن
به زور چشمامو باز کردم و چند ثانیه طول کشید تا یادم اومد چرا رو مبل خوابیدم!
-ساعت چنده؟!
+ده صبحه من میخوام برم قراردادو فسخ کنم چیزی بیرون لازم نداری؟
-نه
+زود برمیگردم خدافظ...
-باش فعلا
با رفتن امیر ازجام بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم
فنجونای خالی قهوه رو برداشتم و رفتم سر یخچال.... هیچی نداشتیم بخوریم:/
گوشیمو برداشتم و شماره امیرو گرفتم...
-الو؟
+جانم؟!
-ببین سر راه برمیگردی یکم پنیرو کره و اینا بگیر صبحونه نداریم نون هم یادت نره
+خوب شد چیزی لازم نداشتی! چشم میگیریم.
تماسو قطع کردم که بلافاصله گوشیم زنگ خورد
ماهور بود...
-سلام
ماهور:سلام چه خبر خوبی؟ امیر خوبه عسل خوبه؟
-خبر خاصی نیس حالمونم خوبه
ماهور:یه چیزیو میخواستم بهت بگم میدونی ریما چیز شده ینی چجوری بگم....
-نمیخواد خودتو اذیت کنی همین الان رفت قراردادو فسخ کنه
ماهور:چی؟!
-نخودچی:/ دیشب شایلان اومد یکم چرت و پرت گفت ضایعش کردم رفت الانم امیر رفت کارشو کنسل کنه
ماهور:وای خاک به سرم گند زدم-_-
-ول کن ماهور کِی برمیگردین؟؟؟
ماهور:نمیدونم
-بسه دیگه بیان من حوصلم سررفته سوغاتیم زیاد بیاری!
ماهور:امر دیگه؟!
-به مامان بابای رهامم سلام برسون
ماهور:باشه میگم که ریما ینی الان همه چی خوبه اوکی این؟! دعواتون نشد ناراحت نشدی؟!؟!؟!
-نه
ماهور:خب پس باهام کاری نداری؟
-نه خدافظ
ماهور:خدافظ.
نمیخواستم بگم دیشب چقدر گریه کردم و چقدر جات خالی بود گفتم همه چی خوبه چون الان واقعا همه چیز خوب بود:)
نیم ساعت بعد امیر اومد
همه چیزو کنار گذاشتم و فقط به این فکر کردم که کنارهمیم و گذشته هی جفتمون رو اینده مون تاثیر نداره!
امیر:عسلو بده!
-هان؟؟؟
امیر:عسل!عسلو بده میخوام کره عسل بخورم
-هااااااا فک کردم بچه رو میگی:/
امیر پوکر نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده!
امیر:وای ریما.... فک کن....![]()
-کره عسلتو بخور خیلی فک نکن
امیر:حالا چجوری عسل بخورم:/
-هرهرهر خب پنیر بخور
دستشو دراز کرد تا ظرف پنیرو برداره که چیزی زیر لب گفت و دستشو گذاشت سمت چپ سینه ش!
-امیر خوبی؟؟؟
امیر:اره اره خوبم
نفس عمیقی کشید و یه لیوان اب خورد
-میخوای بریم دکتر؟
امیر:نه ریما خوبم یه ثانیه تیر کشید
-اخه دیشبم حالت بد شد
امیر: دیشب خسته بودم ناراحت بودم الان چیزیم نیست
-باشه ولی من زنگ میزنم دکتر وقت میگیرم
امیر:وای نه ریما بس کن
-خب دیگه بحث تموم شد! میری دکتر!
رهام...
تقه ای به در زدم و رفتم تو اتاق
-حاضری؟! بریم؟؟
ماهور:بریم
-همه چیو برداشتی؟؟
ماهور:اره فقط... اون دفترتم میشه بردارم؟؟
-اره بر دارش
دفتر رو از رو میز برداشت و باهم از اتاق بیرون اومدیم
مامان قران رو بالای سرم گرفت و -به سلامت برسین ایشالا
-مرسی:)
خداحافظی کردیم و تا دم در بدرقه مون کردن....
ماهور:رهام؟
-جانم؟
ماهور:خسته شدی بذار من بشینم پشت فرمون
-نه خوبه
ماهور:پس من یکم بخوابم؟
-بخواب
چشماشو بست و خوابش برد
نزدیکای غروب بود که رسیدیم تهران...
ماهور خمیازه ای کشید و چشماشو باز کرد
ماهور:کجاییم؟!
-تهران
ماهور:عه رسیدیم؟!! چه زود!
-منم کل راهو خواب بودم زود میرسیدم
ماهور:باشه بابا خسته نباشی سر راه یه چیزی بگیر شام بخوریم حال ندارم شام بپزم
-اه ماهور توعم خیلی تنبل شدی تازگیاا! یا همهش خوابی یا حال و حوصله نداری!
پشتشو بهم کرد و زیرلب غر زد
-خیل خب حالا بهت برنخوره هات داگ بخوریم یا پیتزا؟!
جوابمو نداد
-ماهورجان عزیزدلم شام چی بخوریم؟!
ماهور:کباب ترکی
-باشه
یک ساعت بعد ماشینو پارک کردم و دوییدم سمت اسانسور
ماهور:وسایلا چی؟!
-باشه بعدا میارم الان کار ضروریه!!!
در اسانسورو کشیدم و گفتم:به جان رهام اگه زودتر از من بری دشویی کتکت میزنم!!
ماهور:خیل خب بابا
کلیدامو از جیبم دراوردم و درو باز کردم و دوییدم سمت دبلیوسی -_-
-اخیییش
ماهور:قیافه رو نیگا انگاز اورستو فتح کرده انقدر خوشحاله! سوئیچو بردار بریم چمدونارو بیاریم
-ینی اول شام نخوریم؟ :(
ماهور: زنگ زدم سفارش دادم نیم ساعت دیگه میرسه
-عه ایول بریم ...
چمدونو از دستم کشید و-من اینارو میبیرم تو وایستا دوباره اسانسور بیاد پایین
پوکر نگاش کردم و-باش
ماهور رفت و منتظر بودم اسانسور برگرده پایین که گوشیم زنگ خورد
ماهور بود
+ببین رهام غذاها رسید غذاهارو بگیر بیا بالا
-باشه
رتم دم در و پولشو حساب کردم
وای لنتی من چقدر گشنه م بود!!!
دکمه اسانسورو فشار دادم ....
3دیقه بعد
با پام ضربه ارومی به در اسانسور زدم و-چرا نمیای:/
دوباره دکمه شو فشار دادم ولی انگار برقش قطع شده بود!
+اقای هادیان اتفاقی افتاده؟!؟!؟
به سمت صدا چرخیدم و با مدیرساختمون مواجه شدم
-سلام... نه ولی فک کنم اسانسور خراب شده!
چند ثانیه مثل من زل زد به اسانسور و گوشیشو دراورد و شماره تعمیرکارو گرفت
+تا یه ربع دیگه میرسن کسی که داخل اسانسور نبوده؟!!
-کسی...داخل اسانسور؟؟!... نمیدونم!!
شماره ماهورو گرفتم... مشترک مورد نظر خاموش می باشد!
خاموش؟!؟ همین الان باهم حرف زدیم
شماره خونه رو گرفتم جواب نداد
+چی شد اگه کسی داخله باید زنگ بزنیم اتش نشانی
زبونم تو دهن نمیچرخید که بگم ممکنه ماهور تو اسانسور باشه....
سکوتمو که دید دستشو جلو صورتم تکون داد
+اقای هادیان؟؟!؟
-ماهور اون توعه!!!
+باشه باشه زنگ میزنم اتش نشانی....
#ادامه_دارد
پ.ن:وای ننه ماهور چی شد؟!؟!
برای تصور بهتر!...ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91