رهام...
ماهور: عه رهام بگو دیگه کجا میخوایم بریم؟!
-نمیگم!
ماهور: قهر میکنما!
-خب قهر کن من که قهر کردناتو بیشتر دوست دارم
ماهور: رهاااام ![]()
- بهت نمیگم ولی وقتی رسیدیم خیلی ذوق نکنی زشته آبروم میره
ماهور: هادیاااااااان ![]()
- جانِ هادیان؟! پیاده شو رسیدیم
ماهور: اینجا کجاعه؟
-انقدر حرف نزن دیگه پیاده شو!
با تعجب و شک پیاده شد و نگام میکرد ، دستشو کشیدم و همراهم اومد
زنگ ایفون رو فشار دادم و-هادیانم باز کنید
ماهور نگاهی به ساختمون انداخت و-اینجا کجاعه که میشناسنت؟
-الان میریم بالا میبینی کجاس
وارد اسانسور شدیم و دکمه طبقه هفتم رو فشار دادم
ماهور: 7طبقه!! چه خبره؟!
-سلامتیه...
در اسانسورو باز کردم و-بفرمایید بانو...
ماهور با شک قد برداشت و جلوی در وایستاد و-خب؟؟؟
دستمو بردم تو جیبم و کلیدارو در اوردم-خب به جمالت درو بازکن
کلیدارو از دستم گرفت و-از کِی تاحالا جای کلیدای خونه خودمون کلیدای خونه بقیه تو جیبته![]()
-خونه بقیه نیست خونه خودمونه :)
ماهور: شوخی بی نمکی بود:/
+بالاخره تشریف اوردین خانم هادیان خوش اومدید
با باز شدن در اسانسور و دیدن هاشم اقا و لبخند همیشگیش ، ماهور لبخندی زد و -مرسی
+بفرمایید داخل چرا دم در وایستادید
ماهور رفت و بعد از چند ثانیه صدام زد : رهام؟!
-بله؟
ماهور: این اینج.. اینجا کجاست؟
-خونه جدیدمونه قشنگه
ماهور چرخی زد و اطرافشو نگاه کرد و-قشنگ نیست رویاییه
ولی تو پول از کجا اوردی؟
-کادوی عروسیمونو زودتر از مامان بابام گرفتم خوبه؟؟؟
+پسند شد؟!
ماهور به سمت صدا چرخید و-کاملا!
+خداروشکر
-نمیخوای اتاقارو ببینی؟
ماهور: اول اشپزخونه....
-خوبه؟!
ماهور: جون میده اینجا قرمه سبزی درست کنم!
-قرمه سبزیم میخوریم... فقط زودتر همه جارو نگاه کن که هنوز کار دارم باهات
یکی یکی اتاقارو نگاه کرد و- اخه من و تو دونفر ادمیم چهارتا اتاق میخوایم چیکار؟
-نه دیگه الان دوتاییم چندسال دیگه که شنگول و منگول و حبه انگور بیان تعدادمون زیاده یه اتاقم که مال خودمه
ماهور: پس اون بزرگتره ماله خودمون باشه بقیش واسه شنگول منگول و باباشون!
-خب حالا که انتخاب کردی راه بیوفت بریم
ماهور: دیگه کجا میخوایم بریم؟
-به نظرت خونه همینجوری خالی قشنگه! بریم خرید
ماهور: حس میکنم خوابم
-هنوز اولشه...
ماهور: اخرش چی بشه ^^
سه ساعت بعد...
-یخچال و تلویزیون که اوکی شد مونده مبل و سرویس خواب
ماهور: وای نه بسه خسته شدم
-معمولا خانما از خرید خسته نمیشن ولی تو زودتر از من خسته میشی
ماهور: من پاهام خسته شده وگرنه واسه خرید تا فردا صبحم پایه م
-چی بخوریم ناهار؟
ماهور: پیتزا....
ماهور سس رو باز کرد و برش پتزارو با سس غرق کرد و مشغول خوردن شد...
ماهور: باز کنار لبم سسیه که اینجوری نگام میکنی؟
-اوهوم
سرشو نزدیکتر اورد زبونشو کشید رو لبش و- اینجوری نگام میکنی دلم میخواد باهات لجبازی کنم...
-بشین سرجات دخترجان زشته!
لبخند دندون نمایی زد و-توعم جای اینکه منو نگاه کنی پیتزاتو بخور !
سرمو انداختم پایین و مشغول خوردن شدم...
برای تصور بهتر!...
ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83