با زمزمه اهنگ دو دیقه میز صبحانه رو میچیدم که رهام وارد اشپزخونه شد...
رهام:سلاااام!
-هیس یکم ارومتر ریما خوابه
رهام دستشو جلو دهنش گرفت و گفت:ببخشید!
خندیدم و لقمه ی خامه شکلاتی رو بردم سمت دهنش....
-آآآآآ کن! هواپیما اومد!
خندید و لقمه رو از دستم گرفت و خورد
نگاهم خیره موند به کنار لبش که خامه ای بود
تا خواستم با دستم تمیزش کنم زبونشو کشید روی لباش!
و درحالی که با شیطنت نگاهم میکرد گفت:چیزی شده؟!!
-نه..نه!
رهام:فک کردم میخوا....
ادامه حرفشو با ورود ریما خورد!
ریما نشست سرمیز و یه لیوان شیرعسل خورد انگار حرفی میخواست بگه ولی نمیگفت...
بعد از یکم مقدمه و سوال درباره کارای رهام یهو ازم پرسید
ریما-تو نمیخوای بری کنسرت؟!
-هان؟من! خب تنهایی برم کنسرت چیکار یکی باید باشه باهم بریم!
ریما:خب بیا باهم بریم!!!
مات و مبهوت نگاش میکردم که رهام پرید وسط :واسه امشب سانس دوم براتون بلیت میگیرم!
قبل از این که بخوام واکنشی داشته باشم رهام باهامون خداحافی کرد و رفت...
ریما .........
نیاز داشتم به آرامش یه آرامش مطلق!
هرطور فکر میکردم باید به امیر میگفتم بخشیدمش اما یه قسمت از مغزم بهم اجازه نمیداد! انتقام!!!
میخواستم همه ی دردایی که کشیدم رو سر امیر تلافی کنم اما عشق قوی تر از انتقام بود....
فقط من نبودم که تصمیم میگرفتم...بخشی از من امیر بود!
فکر کردن به نادیده گرفتن احساسم و قید امیرو زدن روانیم میکرد....من به این بچه چی باید میگفتم؟!
باباش کیه؟!! کسی که یه شبه منو داغون کرد..؟! یا من انقدر ضعیف بودم که کم اوردم؟!!
نه! من باید بهمش میگفتم.....خیره شدم به عکسش....
دلم لک زده بود واسه دیدنش!
واسه چشماش ،موهاش،بینیش، ته ریشاش،خنده هاش،لباش!
فقط یه چیز ارومم میکرد...آغوشش و عطر تنش!
چرا با وجود این همه دلتنگی نمیتونستم؟!!
تصمیممو گرفتم من باید همین امشب میدیدمش.....
تنها راه نجاتم ازین سردرگمی مواجه شدن با امیر بود برای همین دلمو به دریا زدم ...
دست و پاهام از استرس یخ بود ...
نمیدونستم وقتی ببینمش چه ری اکشنی داره
خودمم نمیدونستم چیکار کنم
از استرس افتاده بودم به جون لبم ....
نمیدونم چقد گذشت که با صدای جیغا از فکرام اومدم بیرون ...
برقا رو خاموش کردن ....
....
به محض ورودشون و دیدن امیر ته دلم ریخت
فقط زل زده بودم بهش .....
انگار با دیدنش دلتنگیم هزار برابر شد ....
واسه حرف زدنش ...
واسه اون نگاهای مهربونش ...
اشک تو چشمام حلقه زد ....
همونطور که نگاش میکردم متوجه شدم منو دیده ....
برا اینکه اشکام جاری نشه نگامو ازش گرفتم
تمام طول کنسرت سعی میکردم احساسمو کنترل کنم و تقریبا موفق بودم
بر خلاف من که بدون هیچ ذوق و واکنشی بودم ماهور نگاهش دائم دنبال رهام بود و گاهی نیم نگاهی هم به من میکرد
نگاهی به ساعتم کردم...دیگه باید تموم میشد!
اما من هنوز جرات به زبون اوردن حرفامو نداشتم؟؟!
جالب اینجاست میگفتی تو
پیشم بمون هیچ وقت نرو
برگشت ورق دل کندی و
نفهمیدم پس چرا خواستی منو...
با صدای امیر که از زور بغض میلرزید سرمو بالا بردم و باهاش چشم تو چشم شدم!
یه لحظه نگام کن دل بده به این دیوونه ی خسته صدام کن
بگو رفتنت شوخیه یه دروغه محضه دروغه محضه
نمیخواستم بری وایستادم نگات کردم و سوختم و ساختم
ولی بازم من بدون تو آینده مو تکی ساختم
یه لحظه نگام کن دل بده به این دیوونه ی خسته صدام کن
بگو رفتنت شوخیه یه دروغه محضه دروغه محضه
نمیخواستم بری وایستادم نگات کردم و سوختم و ساختم
ولی بازم من بدون تو آینده مو تکی ساختم
همیشه حرفت هست همش تو این خونه
دل من از دوریت میگیره هی بهونه
نمیشه پرتش کرد ذهنمو دور از فکرت
نمیشه ردش کرد درگیرم با عشقت
نگاهم خیره بود به امیر ..... سرشو انداخته بود پایین و داشت گریه میکرد! باید میخوند اما فقط صدای موزیک شنیده میشد....
دیدن اشکاش اتیش زد به دلم...
یه لحظه نگام کن دل بده به این دیوونه ی خسته صدام کن
بگو رفتنت شوخیه یه دروغه محضه دروغه محضه
نمیخواستم بری وایستادم نگات کردم و سوختم و ساختم
ولی بازم من بدون تو آینده مو تکی ساختم
یه لحظه نگام کن دل بده به این دیوونه ی خسته صدام کن
بگو رفتنت شوخیه یه دروغه محضه دروغه محضه
نمیخواستم بری وایستادم نگات کردم و سوختم و ساختم
ولی بازم من بدون تو آینده مو تکی ساختم
* یه لحظه نگام کن _ ماکان بند*
دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم
بغض کرده بودمو نفسم تنگ شده بود
بلند شدم و از سالن زدم بیرون .....
امیر .........
با ورودم به صحنه با چشمای ریما که زل زده بود بهم هنگ کردم!
ریما اومده بود کنسرت؟!!
چند ثانیه چشم تو چشم بودیم که ریما یهو نگاهشو ازم دزدید!!!
تا اخرکنسرت یه نیم نگاهم بهم نکرد قطعه اخر یه لحظه نگام کن بود و با این حالم بعید بود بتونم بخونم...
قسمت اولو به هر زوری بود خوندم و بازهم ریما نگاهم میکرد انگار متن اهنگ وسوسه ش کرده بود نگاهم کنه....
یه لحظه نگام کن... دل بده به این دیوونه ی خسته صدام کن...
بگو رفتنت شوخیه یه دروغ محضه!...دروغ محضه؟!
نمیخواستم بری وایسادم نگات کردمو سوختم و ساختم...
ولی بازم من بدونه تو اینده مو تکی ساختم....
رهام هم متوجه حالم شده بود به سمتم اومد و کنار گوشم زمزمه کرد...
رهام:یکم دیگه صبر کن همه چیز تموم میشه!!
دیگه تحمل نداشتم این بغض رو نگه دارم...
اشکام بی مهابا صورتمو خیس کرده بودن و سعی در پنهون کردنشون نداشتم سرمو پایین انداخته بودم و زیر چشمی ریما رو نگاه میکردم....
یهو دویید بیرون!!!
میخواستم برم دنبالش اما نمیشد ....
به محض تموم شدن سانس ....
بی توجه به رهام که صدام میزد رفتم سمت در خروجی
به حدی شلوغ بود که به هیچ وجه نمیشد برسم به ریما از طرفی همه ی بچه های حراست سعی داشتن برگردوننم بک استیج تا طرفدارا برن
اما دل من که حرف حالیش نبود!
فقط متوجه شدم یکی محکم دستمو کشید و پرت شدم بک استیج!
متعجب اقای کاشانی رو نگاه میکردم که در رو قفل کرد و یه اخم غلیظ گفت:امیر! کجا میخواستی بری؟! وسط اون همه ادم ؟!چرا صبر نمیکنی مگه نمیدونی اینا برامون دردسر میشه؟!!!!
سرمو تکون دادم و وسایلم رو جمع کردم... همه ی اعضای گروه میدونستن حوصله ندارم برای همین حرفی نزدن حتی رهام!
کاش بهم میگفت ریما میخواد بیاد البته فرقی نداشت من هیچ اهمیتی واسه ریما نداشتم؟!
دیگه امیدی به دیدن ریما نداشتم...
نیم ساعتی از تموم شدن تایم کنسرت میگذشت که بالاخره اقای کاشانی بهم اجازه داد از خروجی اضطراری برم بیرون....
با تنفس هوای سرد و غمگین زمستون سعی کردم اروم باشم...
قدم هامو سمت ماشینم پیش گرفتم... شب مهتابی بود و چیزی جز نور ماه نبود...
تو حال خودم بودم که با صدای ریما خشکم زد!!!!
ریما:امیر...؟!
تمام وجودم لرزید! به سمت صدا چرخیدم و با دیدن ریما وسایلی که دستم بود پخش زمین شد!
به سمتم اومد... نگاهش قفل بود بهم!!!
یک قدمیم ایستاد و خیلی اروم گفت:.....
برای تصور بهتر!...ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 179