#پارت هفتاد

خرید بک لینک

امیر .......


_ اگه نبخشم منم خودمو نمیبخشم ...
رهام _ تو واقعا توقع داری ریما تورو ببخشه؟!تو وجدان نداری ؟!...
وسط حرفش گوشیش زنگ خورد !
گوشیشو از جیبش دراورد و _ اه یاشاره !
پاشو بریم
سرمو بالا بردم تا بگم نمیام
رهام انگشتشو تهدیدوار به سمتم گرفت و _ یه کلمه هم حرف نمیزنی اگه نیای یاشار کچل مون میکنه
_ باشه بریم


راه افتادیم سمت استودیو ...
توی راه سکوت تلخی بود تا بالاخره رهام شروع کرد به حرف زدن ...
رهام _ از اتفاقایی که افتاده به یاشار و امیرمیلاد حرفی نمیزنی حق نداری به خاطر خودت کارای گروهو عقب بندازی مادوهفته دیگه کنسرت داریم باید بکوب تمرین کنیم
در جوابش فقط سرتکون دادم
دستمو بردم سمت ضبط و روشنش کردم ....

خرابش کردی توای که عشقمونو حراجش کردی
همه زندگیمو تباهش کردی آهش کردی خرابش کردی
خرابش کردم کسی که با دلم انتخابش کردم
زدمو از تو این سینه پاکش کردم خاکش کردم خرابش کردم
ولی هر جا برم هر جا بری فرقی نداره قلبم نمیتونه تو رو تنها بذاره
مثل همین بارونی که هر شب میباره حال منم بعد تو تعریفی نداره
هر جا برم هر جا بری یاد توام من چی شد که این دنیا واسه من شد جهنم
باید نگهدارم من عشق تو سینم شاید یه روز یه جا تو رو بازم ببینم

بهت گفتم جفتم میارم جفت پوچه به تو گفتم بی تو خرابست این کوچه
قسم خوردم مُردم نشد با تو بد شدم منو این بار با عشق بکش راحت شم
غمت کوه روح منو زخمی کرده غمت میره میره ولی بر میگرده
به تو گفتم بی تو تو قلبم آتیشه آخه تنها بی عشق آدم داغون میشه
ولی هر جا برم هر جا بری فرقی نداره قلبم نمیتونه تو رو تنها بذاره
مثل همین بارونی که هر شب میباره حال منم بعد تو تعریفی نداره
هر جا برم هر جا بری یاد توام من چی شد که این دنیا واسه من شد جهنم
باید نگهدارم من عشق تو سینم شاید یه روز یه جا تو رو بازم ببینم

*خرابش کردی-فرزاد فرزین*


با ثانیه ثانیه اهنگ خاطره ها و حرفای ریما تو ذهنم موج میزد ....

اینا تمام حرفایی بود که رفتار ریما بهم نشون داد..
احمقانه ترین کار عمرمو کرده بودم ...!
با تموم شدن اهنگ ماشین هم متوقف شد ...
رهام _ پاشو امیر ...


ماهور .........
صدای بسته شدن درو که شنیدم از اتاق ریما اومدم بیرون امیر و رهام هردو رفته بودن
میدونستم واسه کنسرت تمرین دارن برا همین بیخیالشون شدم ...
ریما یک کلمه هم بهم حرفی نمیزد و داشتم دیوونه میشدم ....
تلفن و برداشتم و چند پرس غذا سفارش دادم
هردومون با بی میلی چند قاشق خوردیم و همچنان ریما به سکوتش ادامه داد ...!


ساعت ۵ بعدازظهر بود که ریما خوابش برد ...
اروم از اتاق اومدم بیرون و سعی کردم بفهمم موضوع چیه ....!!!
اما مغزم به جایی نمیرسید !!
با صدای جیغ ریما دویدم تو اتاق ...
از خواب پریده بود


ریما .......

با صدای جیغ خودم از خواب پریدم ...
ماهور اومد تو اتاق ام
هول کرده کرده بود ...
چیزی ازم نمیپرسید چون میدونست جوابی بهش نمیدم فقط دستای یخ زده مو گرفت و گفت _ دستم بهش برسه یه بلایی سرش میارم بفهمه حق نداره خواهر منو اذیت کنه !
لبخند محو و تلخی نشست رو لبم ...
کاش هیچ وقت ماهور نفهمه امیر چیکار کرد ...
چون فقط من بودم که میدونستم ماهور درست مثله مامان و بابام و حتی الان بیشتر از اونا حواسش بهم هست ...

رهام .........
تمام مدتی که تمرین میکردیم امیر تو فکر بود ولی اونقدر از حرفای من و یاشار میترسید که حرفی نمیزد
بالاخره ساعت ۱۰ شب یاشار تمرین و تموم کرد ...
امیر و رسوندم خونه خودش و خودمم رفتم خونه ماهور ...
_ سلام
ماهور _ سلام خسته نباشی
_ غذا داریم ؟ من خیلی گشنه مه !
ماهور _اره تاتو لباساتو عوض کنی گرمش میکنم
.....
ریما اومد از اتاقش بیرون یه لیوان اب برداشت خورد و دوباره بی هیچ حرفی رفت
منم غدامو تموم کرده بودم پاشدم که برم بخوابم ...
ماهور _ رهام تو میدونی بین امیر و ریما چیشده ؟ ریما با اینکه حالش خیلی بده هیچی بهم نمیگه ... مغزم داره میترکه از بس فکر کردم!


نمیدونستم چه جوری بهش بگم که الان پانشه بره امیرو بزنه ...
ولی بالاخره گفتم ...
ماهورم مثه من شکه شد ...
ماهور _ رهام من باورم نمیشه !!!! براچ...
رهام _ منم درست نمیدونم بخدا ... الانم خیلی خسته م بریم بخوابیم....



ریما ..........

چند روز بعد ...
تو تاریکی شب و اتاقم غرق بودم و با هر صدای کوچیکی از جا میپریدم ...
خسته شده بودم از این وضع ...
چند روزه از تو خونه به بیرون حتی نگاهم نمیکردم ....
با صدای تیک تیکی از رو تخت بلند شدم ...
رفتم رو بالکن ...
بارون نرم و ارومی میبارید ...
نشستم لب بالکن و دستمو گرفتم زیر بارون ...
نم نم بارون دستمو نوازش میکرد ...
کم کم صورتمم از بارون خیس شد ...
چشمامو بستم ....
خاطراتم مثله یه فیلم از جلو چشمام رد میشد ...
کنار دیوار سر خوردم و نشستم گوشه دیوار ...
دستای یخ زدم و گذاشتم رو سینه م ...
حالا دیگه چشمای منم شروع کرده بودن به باریدن ...
چرا الان یکی نیست که دستای سردمو بگیره و با گرمای اغوشش گرمم کنه ؟؟!!!
چرا کسی که فکر میکردم همیشه مایه دلگرمیمه الان پیشم نیست ؟؟!
دلم بدجوری گرفته بود ...
دلم تنگ بود ...
برا کسی که هنوزم زندگیمه ...
دلم انگار حالیش نبود ...
از اتفاقای اخیر انگار خبر نداشت ...
فقط بیتابی میکرد ...
.....
مدت زیادی گذشت ...
بارون کم کم قطع شد ...
تمام بدنم خیس شده بود ..
هوا گرگ و میش بود ...
همونجا سرمو گذاشتم رو زانومو نفهمیدم چه جوری خوابم برد ......


ماهور ........

با زنگ گوشیم بیدار شدم و راه افتادم سمت اتاق ریما....... در بسته بود اما در زدن معنایی نداشت وقتی ریما لال شده بود.....

اروم درو باز کردم و با نگاهم دنبالش گشتم....

نبود!

ترس وجودمو گرفت! نکنه بلایی سرخودش اورده باشه؟!

-ریما.....کجایی؟!....ریم...

هنوز حرفم تموم نشده بود که متوجه شدم انگار کسی روی بالکنه!

اروه قدم برداشتم و با دیدن ریما ذوق کردم!

-ریما! عزیزم پاشو!چرا اینجا خوابیدی!؟سرما میخوری....

چشماشو باز کرد و لبخندی بهم زد......

-بلند شو نیم ساعت دیگه وقت دکتر داری.....

ریما......

با اینکه هیچ میلی به رفتن نداشتم همراه ماهور وارد مطب یه روانپزشک شدیم.....

حرف نزدن من کارمو به حرف زدن با روانپزشک کشونده بود!!!

ماهور:برو هرچی تو دلت هست بگو تا اروم بشی.......

در اتاق رو باز کردم و اروم وارد اتاق شدم.....

چشمام خیره موند به گلدونای بزرگ کنار اتاق!

+سلام!

سرمو چروندم با یه خانم حدودا 30 ساله مواجه شدم.....

+بشین!

نشستم روی کاناپه و بازم زل زدم به اون گلدونا.......

+خب...خب....... من سعادتی هستم! میتونی سارینا صدام بزنی......

خنثی نگاهش میکردم که ادامه داد....

+ و تو ریما هستی!!!ریما صادقی!!!....

سرمو به معنای تایید تکون دادم.....

سارینا:دوست دارم بهت کمک کنم.... تو خیلی جوونی و میتونی مثل قبل به زندگیت عالیت برگردی....

....... حالا بیا شروع کنیم تو بگو چرا ناراحتی تا بیشتر باهم اشنا بشیم........

حرف زدن هنوزم برام سخت بود....

سکوتمو که دید یه کاغذ و خودکار بهم داد و گفت:میتونی بنویسی!

شروع کردم خط خطی کشیدن....!

کل برگه رو خط خطی کردم و سارینا فقط نگاهم میکرد!!!

از کارم دست کشیدم.....برگه رو از زیر دستم کشید و گفت:خیلی خوبه!

خدا شفاش بده از خط خطیای من خوشش میاد؟! :/

شروع کرد حرف زدن:فهمیدن این که از دست یه نفر واقعا ناراحتی خیلی اسونه!...

خب به درک:/ حالم داشت بهم میخورد....

ادامه داد:اگه خودت بگی راحت تر میشه بهت کمک کرد

با التماس چشم دوخته بود بهم تا حرفی بزنم.......

سارینا:شروع کن!بهم بگو!

تا خواستم بگم خفه شو و زر نزن با یه صدای اشنا حرفم تو دهنم موند!

...........

برای تصور بهتر!...

ما را در سایت برای تصور بهتر! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 23:36

صفحه بندی